X
تبلیغات
فرزندان قهرمان وطن

فرزندان قهرمان وطن

روح شان شاد باد

محمدیحیی نادم میمنه گی

محمدیحیی " نادم "

محمد یحیی  میمنه گی  " نادم "

محمد یحیی  نادم پسر  محمد سعید احمد  از  نژاد جمشیدی است . تاریخ تولد  ۱۲۹۰ قمری بوده اما محل  او را  معاصرین سخنور تألیف مرحوم  استاد خالمحمد "خسته" میمنه ودر آثار هرات مرغاب نوشته شده است.

مرحوم بعد از  فرا گرفتن علوم متداواله حسب تحریر آثار هرات  به اثر فرمان  امیر عبدالرحمن خان با خانواده اش به میمنه آمده بحیث منشی وظیفه دار گردیده است.

بنأ بنام نادم میمنه گی  شهرت دارد او در  اخیر انزوأ اختیار کرده  با آثار بزرگان از  قبیل  شیخ عطار،مولوی بلخی،ابوالمعانی بیدل وغیره مشغول گردیده  و از  سخنوران عالی مقام گردیده مالک طبع رسأ و ارجمند شد.

این سخنور هرات و میمنه از  مشاهیر عشقی غزل را بسیار بآب وتاب سروده است  ، او دیوانش را جمع و ترتیب کرده  و از جانب  نذیر قل خان میمنه گی به طبع رسیده است او در سال ۱۳۲۷ هجری شمسی به عمر ۷۹ سالگی  وفات نمود.

از سروده  های مرحوم  محمد یحیی "نادم"

شوق وصل

دمی کز پنجه مشتانه از رویت نقاب افتد

عجب نبود گر  آئینه زدست آفتاب افتد

 

لب لعل  تو هر گه در  سخن گوهر فشان گردد

مرا از دیده ای  سیمین بدن یاقوت نا یاب افتد

 

بپامی افگند دل گرچه چشمت شکوه کی زیبد

زفرط بی خودی از دست مستی گر کباب افتد

 

چون من صدنیم جان از یک تبسم میتوان کشتن

چه حاجت تورک من چین بر جبینت از عتاب افتد

 

برای شوق وصلت ای جوان پیرانه سر "نادم"

چوطفل اشک در هر گام بررو از شتاب افتد.

 

موج سرشک

نرگست تعلیم مستی بر شراب ناب داد

طره ات بر سنبل مشق پیچ و تاب داد

 

طاق ابروی ترا نازم که با وضع رکوع

در نماز از فتنه خم بر پیکر محراب داد

 

الحذر از کافر چشمت که در هر چشم زد

خنجر مژگان به خون بی گناهی آب داد

 

گر  چینین طغیان کند موج سرشک ازدیده ام

مردمان را گریه خواهد ریخت بر سیلاب داد

 

دی به خاکستر نشستم بر سر کویت زعشق

راحتی دیدم که یاد ازبستر سنجاب داد

 

دم مزن "نادم "اگر درتابه بریان کرد آنک

ماهی دل را ز زلف مهوشان قلاب داد

 

از کتاب:پر طاووس صفحه ۷۳۳-۷۳۴

*****************

*****

*****************

 

آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان: نادم ميمنه گي، شاعر صاحب دل و د رد آشنا (بخش اول)

"نویسنده: بهروز خالقي" از دل پـــرخـون جهـاني را کنـم مست سخن جوش صد خم باشد اين يک دانه انگور مرا 'نادم'. درقرن ششم بزرگترين چکامه سراي زبان فارسي ـ دري در سروستان ادبيات کشور ما چون گشن درختي ، قامت افراشت و تناور گشت و به گذشت زمان تناورتر گرديد و با بزرگترين سراينده گان و دانشمندان آن روزگار چون جمال الدين اصفهاني، مجير الدين بيلقاني، خاقاني شيرواني و غيره همصر خويش آشنا شد و گوي سبقت را از همگنان خود بربود و نامي جاويدان در سرايش چکامه و علم هيئات کمايي کرد و اين سرو قامت افراشته و جاويد ادب فارسي دري ظهيرفاريابي است که در سر زمين ادب خيز و ادب پرور فارياب به دنيا آمد. فاريابي که چون ظهير، ابونصر فاريابي، محوي قيصاري، منشي عليرضا رضا، ابوالخير خيري، ودهها شاعر، نويسنده و دانشمندان فرهيخته را در آغوش پرورانيده است.
ميرزا محمد يحيي نادم ميمنه گي يکي از آن عده شاعران معاصر فارياب زمين است که در اين خطه ي ادب پرور زاده شد، رشد کرد و بزرگ شد و شخصيتي کاملاً پرتوان عرض اندام نمود. در دنياي شعر و ادب و عرفان در محدوده ي اين سرزمين در نزد خواص و ولايات همجوار از شهرت به سزايي برخوردار گرديد و همه ادب دوستان و شاعران محيط به گرد وي جمع آمدند و از آن بهره ها بردند. اينکه چرا نام و شهرتش آن گونه که لازم بود فراتر از مرز فارياب بيرون نرفت، عوامل گوناگون محيطي و برخوردهاي نا سالم و بي اعتنايي هاي حکام آن زمان و به شناخت نگرفتن آن و چاپ و تکثير نشدن آثار ادبي و به خصوص کليات اشعار او بود.
زماني که کليات اشعارش پس از دنياي تلاش و موانع توسط شماري فرهنگيان با احساس فارياب زمين و آقاي غرغشت مدير مسؤول ستوري وقت در سال1330 خورشيدي اقبال چاپ يافت، متأسفانه نادم ميمنه گي ديگر در قيد حيات نبود و در 17 برج ثور سال 1327 خورشدي کوکب حيات وي به افول نشسته بود.
نادم ميمنه گي زماني که در قيد حيات بود، از احترام ويژه يي برخودار بود و به حيث يک سراينده ي پرتلاش و پخته مورد تأييد بزرگان ادب فارسي ـ دري چون استاد سعيد نفيسي، استاد خليل الله خليلي، ابراهيم خليل و غيره قرار گرفته بود. پس از مرگش جسته جسته عامه ي مردم قدر شناس و ادب دوست به او آشنايي پيدا کرده و اشعار آن را خوانده و به عزت و حدمت آن افزوده شد.
در جريان سالهاي متمادي از شاعران به نام کشور چون استاد خليل الله خليلي واستاد واصف باختري با تفاوت زماني، اشعار مرحوم نادم ميمنه يي را مطالعه کرده و مورد اعتماد و اطمينان شان قرار گرفته است. چنانچه استاد باختري انواع سروده هاي او را از حفظ داشت و گاهي تک بيتهايي از اشعار وي را من باب مثل ودليل و برهان در محافل دوستانه دکلمه ميکرد و در پخته گي و سخته گي آن اعتراف مينمود.
بنا بر نوشته ي روانشاد نظر محمد نواآقاي خليل الله «خليلي» شاعر فاضل کامل در سال 1312 شمسي توانسته است به صحبت«نادم» صاحب درميمنه مشرف شود، به شماره «32» مجله ادبي کابل چنين نوشته:
«اين جـانب خوشبختـانه به زيارت ميرزا محمد يحيي خان «نادم» که يکي از گوينده‌گان ممتاز و شعراي خوش قريحه آن جا بود، مشرف شدم.
ناله هاي سوزان قطرات گرم و روان اشک، صحبتهاي شوريده هوالحاصل مطالعه ديوان قيمتـدار او طـوري مـرا مجذوب نمود که مجبـور شـدم با همـه کثـرت مشـاغـل رسميـه و تنگدستي فرصت يک حصه زياد از آثار ادبي اين شاعر توانا و حساس وطن را از نظر گذرانم، واقعاً طوري که ميگويند، شعر ترجمان احساسات قلبي، و مظهر تجليات غيبي است، الحق ديوان اين شاعر دلداده سراپا سوز و گداز، با اشک و خون، با راز و نياز نوشته شده، مظهر اسرار لطيفه و مرآت تخيلات بديعه ميباشد.
در ديـوان «نادم» که به طبع و نشـر آن علاقه زياد داشت، قصـايد غَـرّا و ســروده هـاي عشقي و رباعيات عارفانه، ترانه هاي ملي، الحاصل تمام لطايف فنون شاعري به کثرت ديده ميشود.» بنا به روايتي، استاد سعيد نفيسي در سال ... سفري که به کشور ما داشته، از ميمنه نيز ديدن کرده و با شعرا و دانشمندان آن خطه ديدار نموده، از جمله با نادم ميمنه گي نيز ديدار و ملاقات به عمل آورده و بعض قسمتهاي ديوان دست نويس آن را مرور نموده و گفته بود؛ « در بودن سراينده يي چون نادم در افغانستان کسي جز اين، کس ديگري ملک الشعرا نخواهد بود».
به هر حال در اين نوشته برعلاوه ي اينکه در باره ي اشعار و مقام ادبي و عرفاني اين شاعر فرهيخته چيزهايي بايد نوشت، بهتر خواهد بود که زنده گينامه ي مختصر او را به تعريف بنشينيم:
محمد يحيي متخلص به نادم فرزند ملا سعيد احمد بيک در سال 1290 هـ . ق. به ميمنه در يک خا نواده با فضل و هنر و معارف پرور پا به عرصه ي هستي گذاشت. پدر وي که در مدرسه ي باباي ولي اندخوي مدرس بود، به اثر مريضي فوت کرد که در آن وقت محمد يحيي هشت ساله بود، چنانچه خود وي در يکي از يادداشتهايش نوشته: که «بنده به سن هشت ساله گي چون طفل اشک از چشم تربيت پدر به خاک يتيمي افتاده ام».
پس از مرگ پدر، محمد يحيي بدون سرپرست و تيمار دار در دنياي يتيمي، کوله بار زنده گي بر دوش وي تحميل گرديد و چرخ زنده گي را در آن آوان با دستان کوچک ولي پرتحرکش به حرکت درآورد. و در اين گيرو دار بود که توانست به دورنماي زنده گي پر از نشيب و فراز عميقاً بينديشد و مسير چگونه زيستن را تعيين نمايد.
 

***********

 

آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان نادم ميمنه گي، شاعر صاحب دل و د رد آشنا (بخش دوم)

"به قلم: بهروز خالقي" به راستي او در همان آوان طفوليت حقيقت وتلخي روزگار را درک کرده بود و ميدانست که زنده گي چه فراز و فرودي دارد و چه بازيها و ترفندهايي. بناءً او راه مدرسه ي خصوصي آن جا را پيش گرفت و نزد استادان مجرب آن روزگار زانو زد و مبادي آموزش را فراگرفت. نسبت استعداد جبلي و فطريي که داشت، توجه استادان بدان معطوف گرديد که تا در پرورش و آموزش محمد يحيي تلاش بيشتر صورت بگيرد، همان گونه هم شد، او در گذشت چند سال، جواني برومند، متجسس و پر مطالعه عرض اندام کرد. علوم متداوله ي آن روزگار را فرا گرفت. در ادبيات و تصوف رو آورد. در سرايش شعر احساس عجيبي پيدا نمود. مسايل ادبي، اجتماعي و تصوفي را به هم آميخت. ديوان کبير شمس را عاشقانه خواند. شيفته و شيداي مولانا شد. مثنوي را بار بار خواند و در تزکيه ي نفس به حد کمال رسيد. ديوان حضرت بيدل را به اخلاص خواند و تحت تأثير سبک آن گرفت.
ازآثار امير خسروي دهلوي بهره ها برد. حديقه ي سنايي غزنه يي را چندين مرتبه مطالعه کرد. اکثر غزلهاي ديوان سلمان ساوجي را حفظ نمود. به آثار پر فيض عطار علاقه گرفت و از گلشن عارفانه اش بهره ها برد. نادم خود ميگويد:
چنين کـــه از نفسم بوي عطر مي آيـد
نسيم غنچه ي طبعم ز فيض عطار است
درباره ي مقام ادبي نادم ميمنه يي مرحوم نظر محمد نوا مي نويسد:
«کلام «نادم» مـرحـوم سرا پا از انواع ادبي و صنايع لفظي مملو است، سخنانش با کمال سلاست و شيريني، از تناسب و حسن بيـان آرايش يافته و در سرايش شعر دري دّر معني را سفته، چون شنـاور درياي بيکــرانه تخيـل «بيـدل» بـوده، لـذا کلامش داراي هـرگـونـه تخيلات لطيف ادبي و مزاياي شعري ست. در يک غزل خود، «بيدل» را چنان ميستايد.
گرچه در بزمِ سخن آتش زبانم همچو شمع
ليک کرد آب از لطـافت شيـوه بيدل مرا
«نادم» اکثر پيروي خيال بيدل را نموده، مثلاً بيدل مي گويد:
دراي کاروانِ دشت يأسيم
چه سازد گر ننالد بينوا دل
نادم ميگويد:
به تعميرِ دلِ ما غيرِ يأس آخر کِي پردازد
که يابد اين بناي آفت از اشکستن آبادي
همچنين در جاي ديگر بيدل ديوانه‌گي را تعريف نموده مي گويد:
به کامِ عشرتم گر واگذارد گردشِ دوران
دو عالم ميدهم برباد و يک ديوانه ميسازم
نادم ميگويد:
نادم از دنبالِ مجنون در بيابان ميروم
حل نشد از عاقلانِ شهر يک مشکل مرا
ديوان اشعـار «نادم» با اکثر فنون شعري و صنـايع ادبي آراستـه و داراي سبکي آب خورده از سبک هندي است. مرحوم مولانا غلام محمد عبهر با مقدمه يي که درکليات اشعار نادم چاپ مطبعه ي ستوري ميمنه سال 1330 خورشيدي نوشته، بيان ميکند:
سبک ديـوان «نادم» بيشتر به سبک هندي ميماند. مراعات صنايع از معاني کرده زيادتر شده است، مـزيت اطلاق و حسن سـاده سخن تعبير کرده آب و رنگ صنع و ابداع را به خود گرفته است. و آنچه از صنايع در اشعار «نادم» نسبتاً زياد به کار آمده، کنايات، مراعات النظير، متضاد، اغراق، تجنيس، اشتقاق، حسن تعليل، ابهام وکلام جامع ميباشد. اما کلام جامع او بيشتر از مشرب پاک تصوف و تقوا بهجت افزا شده است.
«نـادم» هـم يکي از آن گـوينده‌گانيست که همـاهنـگي با آناني نمـوده که زمـانـه و فـلـک را بر رساندن سعادت و نحوست بر انسانها مؤثر پنداشته «نادم» و امثال او که لعل معنـي و ادب هستند، شايانتر و حقدارتر بودند که سعادتمند باشند، اما بالعکس زمانه و فلک از بي تمييزي و ناآشنايي خود شانس او را بد و طالع او را قرين نحس کرد.
ازآن جا که او داراي احساسات رقيق است، فشار ناسازگاري روزگار را برداشت نتوانست و در اين حال بيتاب شده، بناي شکايت و اگر داد و بيداد را بگذارد، معذور خواهد بود. مثلاً ميگويد:
دردا کــه فلک بيسرو سامانم کرد
بيخويش و تبار و يار و اقرانم کرد
مجموعِ دلي چو غنچه ام در بر بود
از هجرِ رخي چو گل پَريشانم کرد
اينک طور نمونه ي برخي از صنايع ادبي او را مي نويسم.
صنعت تشبه و استعاره:
قدرت و لياقت ادبي «نادم» در اين صنعت از ابيات ذيلش معلوم مي شود:
ايمن مشو از خـط عِِـــذارش کـــــه بسي را
مانند تــــو ايــن حادثـــه دور قمــر گشت
تا عرق بـه رخسارت ديـده ديـد بـــا دل گفت
کس به روز کَي ديده ست اين چنين چراغان را
صنعت تضاد: نازکخيالي «نادم» را در اين صنعت از ابيات ذيل او فهميده ميتوانيد.
جز به روي دلفروزت از عرق
نيست ممکن ديدن اندر آتش آب
«نـادم» در صنعت حُسنِ تعليل نيـز يد طولايي دارد، چنانچه خيال شاعرانه خود را توسط اين صنعت شعري در اين بيت ثبوت کردنيست.
خيره برخورشيدِ رويت بسکه بگشاد دست چشم
لاجـرم آيينـه را از ديـده نـور افتـاده است
مدعا مثل نيز در اکثر اشعار «نادم» به نظر ميخورد که خالي از ظرافت ادبي نيست. مثلاً:
غـافلنـد اهـل هـوس از اضطـراب عـاشقــــان
کودکان را خنده بر اوضاع رقص بسمل است
نعت لفّ و نشر مرتب ادبي را به بيت ذيل به کمال رنگيني ادا نموده:
کـرده از چشـم و رخ و قـد و بُنــاگـوش بتــان
خاک ظاهر نرگس و نسرين و شمشاد و سَمن
علي اي حال، تمـام اشعـار«نادم» ممـزوج با صنايع ادبي است، در رواني و ساده‌گي نيز قابل توصيف ميباشد».
نادم باداشتن دانش و آشنايي با فرهنگ و ادب، مردي متواضع، مهربان و صميمي بود، تقوي و پرهيزگاري جزء عادت نيک او به شمار مي آمد، با همه اطرافيان و دوستان خويش روابط نيک و حسنه داشته، به همه فرهنگيان و دانش پژوهان احترام خاص داشت. شکسته نفسي را مي پسنديد، و خويش را در پناه آن آرام و راحت مييافت.
از همه تابر سر آيي همچو نور آفتاب
گر برندت بر فلک خود را به خاک، اندر فگن
يا ميگفت: از تواضع بر فراز چشم مردم جاي گير
نيک بين ابرو، درين معني اشارت ميکند
نادم از نظر اقتصادي به تنگذستي و بي بضاعتي حيات به سر ميبرد ولي روحي سرشار داشت و در هيچ دري سر نياز نسوده و توقعي از کسي نداشت. با قناعت و تواضع به فقر خويش مينازيد و ميگفت:
ماييم و کنج فقر بهـر روز نيـم نان
اين دستگاه بر ملک نيمروز نيست
مناعت طبع و شهامت نفس نادم از اين غزلهاي وي به خوبي آشکار است:
اي دل به فقـــر ســاز و ســوي اغنيــا نيــــا
اشکسته‌گي گُــزين بــــه درِ مـوميـــا ميـــا
بيگــانـه شـو ز صحبت دونـان کـه ميکننــد
اين طـايــفـــه بــه آبِ رخِ آشنــــا، شنـــا
حـاجت بـه بي نيـاز رهــا کن کـه ميـرســد
زين خـوان بـه قـدر لايق هـر بينــوا، نـــوا
از دست دوست زهر شکر سنگ گوهرست
جـوييـم کي ز صحبت هــر نـا صفـا، صفـا
بـا دُرد نــوش ميکـده دل صـاف کـرده ايــم
بـاشـد بـه کار او ز تـو چـون وچـرا، چـرا؟
نادم با طبيعت شير گرم و عادات نيکو در هر لحظه يي از فرصت به مطالعه ميپرداخت و به وقت فرصت بسيار ارزش قايل بود. و پيوسته پند و نصيحتش به دوستان تأکيد به ارزش وقت بود؛
فرصت غنيمت است نظر کن که هر گلي
بيخود به باغ آمد و بي اختيار رفت
او از پيروي نفس همواره احتراز داشت و پيروان نفس پليد را محکوم ميکرد و با بياني روشن ميگفت:
آگاه شو ز دشمن غدار زود تر
يعني ز فسون نفس ستمگار زود تر
تدبير دفع دزد برون سهل دان ولي
زين دزد خانه گرد، خبر دار زود تر
به قول مرحوم نظرمحمد نوا، نادم به دنياي مادي پشت پا زده و فريب ظواهر آن را نميخورد و شاعر فقير مشرب بود، ميگفت:
قربان آن رونده که صد را به يک فروخت
افسوس همتي که يکي داد و صد گرفت
نادم شاعري معرفت آشنا بود، «آيينه ي دل را به محبت ايزدي صيقل ميداد»:
آبرو خواهي طلب کن صحبت روشندلي
قطره ي بيقدر را سازد صدف درّ عدن
او با باور و يقين به تصوف و عرفان به طريقه ي نقشبنديه درآمد و به صحبت شاه ولي الله رسيد. و اين غزل را سرود و به حضور مرشد خويش پيشکش نمود:
نزديک شد از جذبه ي شوقت ره دورم
وقت است که بيننده شود ديده ي کورم
اي شاه سليمان صفت، الحمد که اقبال
بر بوسه ي دست تو رسانيد چو مورم
افتاده به گرداب غمي زورق جانم
بي سعي تو زين ورطه محال است عبورم
هر چند که موسي ني ام اما ز تجلي
برق عجب آتش زده در خرمن طورم
شيرين نشدم کام ز رو ترشيي ايام
عمري ست که تلخي رسد از طالع شورم
نادم چون عارفان و سالکان که دنياي مادي را زنداني بيش نميداند و از تعلق مادي وارسته و به جهان معنويت پناه برده، ميگويد:
اي دلِ غافل ز جان، مشغول در تعميرِ تن
درگذر از آب و دانه، اين قفس از هم شکن
قافِ قربت آشيانت باشد اي سيمرغِ روح
تا به چند آخر درين وِِيرانه چون چغدت وطن
نُه فلک را ارتفاعت کَي رسد عُشرِ عشير
هشت جنت در بهايت کَي بود ثمن ثَمَن
ميشوي بيمعرفت انسان به تسويلات نفس
روبه و بوزينه گرآدم شوند از مکر و فنّ
بي عنايت ره نيابي از هنر، گيرم شود
در سخن نشر بنات النعش و منظومت پَرَن
در ميانِ خلق دايم برکران از خلق باش
دل به خالق دار، يعني خَلوت اندر انجمن
بيفروغِ ماهتابِ لطف نتواني شناخت
در شبان گرگ از شبان و راهبر از راهزن
نادم، سن بيست و سه ساله گي را پشت سر گذاشته بود، نزد آخند زاده عبدالرحيم خان حاکم آن وقت ميمنه سمت منشي مجلس را داشت. ضمناً نظر به علاقه يي که به خط نستعليق داشت، با تمرين و ممارست در اين فن خود را موفق يافت و به آن دست قوي پيدا کرد. نمونه ي زير دست مشق آن مرحوم است:
او از سمت منشي مستعفي شد و به حيث مامور خزانه وظيفه را پيش برد و چندي نگذشته از کار ماموريت کنار رفت و خواست ايامي را به امور کشاورزي بپردازد. همان بود که ميمنه را به قصد قيصار ترک گفت و در آن جا رحل اقامت گزيد و آرزويي که داشت به آن توفيق يافت و به امور کشاورزي مشغول گشت.
امر کشاورزي تنها کار و مصروفيت وي را تشکيل نميداد، بل که او با استفاده از فرصت سخت مصروف مطالعه دواوين شعراي بزرگ فارسي دري بود. ضمناً کتب اخلاقيات و عرفاني را نيز به دقت مرور ميکرد. آنچه او از فرصت دست داده به خود اندوخته بود، غزليات، قصايد، رباعيات، مخمسات، ترکيب بند، ترجيح بند، مسدس، مستزاد، منقبات، قطعات و غيره بود که او را حال و هوايي نيکويي بخشيده و با آن سروده هايش زنده بود.
گذشت زمان نادم را متفکر تر از هر زمان ديگر و انديشمند تر از هر وقت ديگر بار مي آورد. دراک تر، ودردمندتر از هر وقت ديگر ميشد. جامعه را بيشتر به شناخت ميگرفت. به درد مردم زودتر ميرسيد. دردمندان را با سخنان دلنشين خود درمان ميکرد. اگرچه او جيب پر نداشت و دست خالي بود، اما دلي پر محبت و با جذبه داشت، تهي دستان را با سخنان نيکويش تسلي ميبخشيد و با ايشان همنوا ميشد و روحيه ميداد. آنان را از تعلقات دنيايي بر حذر ميداشت و راه معنويت را مي آموخت. تشويق به کار و تلاش صادقانه ميکرد.
گذشت زمان از داشتن حافظه ي قوي او نميتوانست بکاهد. هرچند وي به طرف پيري ميرفت ولي با حافظه ي قوي هنوز هم اشعار گذشته گان را به خوبي به ياد داشت و بهتر دکلمه ميکرد و حتي در ميان جوانان که ميبود با آنان مسابقه ميداد.
او بيشتر از شصت بهار زنده گي را پشت سر گذارده بود، قوه ديدش جوان بود و هيچ مشکلي به خواندن و نوشتن نداشت.
او مردي بود، معتقد و با ايمان، سرسپرده در راه آرمان اسلام، و آرزو داشت تا يک بار به زيارت حج بيت ا لله برود و جبين اخلاص بر آستان مقدس بنهد. همان بود که در سن شصت و سه ساله گي عازم بيت الله شريف شد. وقتي از زيارت برگشت دوباره قيصار را مسکن و مأويش خويش قرار داد و شوق رفتن ميمنه را نکرد و گوشه نشيني اختيار نمود و در جمع آوري و نظم و ترتيب سروده هايش پرداخت. اشعارش را با قلم خود چندين نسخه ترتيب داد تا که از دستخوش حوادث در امان بماند و هدر نشود.
در مورد ديوان اشعار نادم مرحوم نظر محمد نوا در بخشي از مقدمه هاي خود در کليات اشعار نادم مينويسد:
«چيـزي که فکـر «نادم» را اکثـر به خـود معطـوف ميسـاخت و در حيـات آرزوي برآورده شدن او را داشت ، تنها و تنها طبع ديوان او بود، راجع به اين آرزو و مساعدت در اين خصوص، به اکثر رجال مقتدر و بزرگ پايتخت مکتوب نوشته و خواهش معاونت کرده، طـور مثـال چنـد بيت از قصيـده او را کـه بـه يکي از رجـال بـزرگ مملـکت نـوشتـه بـود، نقل ميکنم:
بهتر از نام نکو و سخنِ خوش نبود
يادگاري که بماند به جهانِ گذران
هست پيوسته سخندان به سخنور طالب
همچناني که به جان عاشقِ گوش است زبان
گر نمي بود سخن سنج، سزاوارِ نواخت
حسن الملک نميکرد به حسان احسان
غنچه سان در بعلم از سخنِ بکر و لطيف
هست ز اوراق تر و تازه رنگين ديوان
گر نسيمي وزد از صبحِ قبولِ تو مرا
دفترِ خويش چو گل باز کنم خنده زنان
در سـال 1314 خورشيدي مـرحـوم سردار محمد عزيز خان حاکم اعلي آن وقته ميمنه که به شعـر عـلاقـه مفــرطـي داشـت، ديـوان پـر قيمـت و مملـو از اشعـار نفـيس او را بـه کابل فـرستـاد تا به نام قــدر شنـاسي از شاعر گمنام و مقتدر وطن و استفاده رساندن به اهل ادب آن ديوان مذکور به زيور طبع درآيد. متـأسفـانه ازآن مدتي گذشته و جواب قبـولي و غيـر قبولي آن نـرسيد، در آن باره «نـادم» مکتـوبي به يکي از علاقه مندان ادب پايتخت نوشته با آن معروضه مينويسد:
ز فکر بکر مرا بود تازه ديواني
چو آن جميله که محفوظ ماند از شوهر
نمود حاکمِ اعلاي ميمنه ارسال
به جمع انجمن پايتخت اهل هنر
که گر قبولِ نظر اوفتد شود مطبوع
که بر دوام بماند ز ذکرِ خير اثر
از ين مقوله يکي سال گذشت و دو ماه
هنوز بنده ندارم به هيچ گونه خبر
که کس به حضرت اعلي رساند ديوانم
و يا صحاف نموده است پشتي دفتر
مع الاسف «نـادم» با اين همه کـوشش و اين قدر آرزو، باز هـم مـوفـق به طبع ديـوان اشعـار خـود شـده نتــوانسـت. در يک قصيـده طـولانــي خـود طـور شکــايـت از نـامسـاعـدتـي زمان و ناسازگاري روزگار چنين ميگويد:
کسي بر آيينه ام صيقلي نکرد، که کرد
هجوم کلفت زنگار جوهرم مستور
به سعي ريشه شجر بار ور شود نشود
به گرمي نظرِ آفتاب اگر منظور
ز طبع کردن ديوانِ شعر خويشتنم
به حکمِ عاجزي از بي بضاعتي معذور
همچنان مرحوم نوا در باره ي روزگار پيري و اواخر عمر آن شاعر وارسته مينويسد:
مصـايب جانکاه دنيـا روح حسـاس «نـادم» را بالخصـوص در آوان پيـري افسـرده و پژمرده ساخته بود. اکثر خود را به اين بيت خويش تسلي ميداد:
به جهان گرچه غمي نيست که بر من نگذشت
شادمانم که جهانِ گذران ميگذرد
...الحاصل اين شاعر نامي و گوينده شيرين کلام يوم جمعه 17 برج ثور سال 1327 شمسي به عمر 79 ساله‌گي چشم از جهان ناپايدار بست. انا لله و انا اليه راجعون
در آن زمان شاعر شيوا بيان ما آقاي محمد ابراهيم خان «خليل» در ضمن ذکر حال «نادم» در قطعه ذيل تاريخ فوتش را ضبط نموده:
عندليبِ خوشنواي ميمنه
صاحبِ افضال و اخلاق و خرد
شاعر مفلق (1) که بودي باطنش
پر ز فيض حب و خالي از حسد
پير مردي صاحبِ فکر جوان
سرمه سان منظور چشمِ نيک و بد
«نادمِ» شيوا زبانِ خوش بيان
آن که اوصافش بود بيرون ز حد
هفده ماهِ جمادي دوم
طايرِ روحش برآمد از جسد
رفت اندر سنِ هفتاد نهم
سوي گلزارِ فرحبخش ابد
اهلِ معني همچو خامه از صرير
از غمش فرياد از دل ميکشد
شد دوات از فرقتش دوده نشين
خامه، خون پيوسته گريان ميکند
از برايش مغفرت با چشمِ تر
خواست هر فردي ز الله الصمد
سالِ فوتش را رقم کردم «خليل»
(لطفِ ايزد در بهشتش جا دهد (2)
مـرگ «نادم» خصوصـاً به آنهـايـي که از مقـام ادبـي او اطلاع داشتنـد، نهـايت ناگوار و تأثرناک واقع شد....
با فرازهايي از سروده هاي حضرت نادم نوشته را به پايان ميبرم. روح آن شاعر نامي و بزرگوار شاد و فردوس برين مأوايش باد!
يوسفِ جانم ولي در چاهِ تن افتاده ام
آبِ حيوانم به ظلماتِ بدن افتاده ام
وضعِ اِدبارم نگر، ز اقبالِ نا مردم مپرس
بازِ سلطانم، به چنگِ پيره زن افتاده ام
سويِ دريا، قطره چون واگشت دريا ميشود
«نادم» از عبرت، به سودايِ وطن افتاده ام
***
شبِ ظلماني ام، چشمي به نورِ صبحدم دارم
مسِ قلبم، وليکن رو به اِکسيرِ کرم دارم
ز کويِ دوست مي آيم، چه بايد کرد، معذورم
نگاهِ حسرتي وا پس، ز هر نقشِ قدم دارم
نه دل دارم به کف، ني دامنِ دلبر، نه زور و زر
ندارم هيچ اگر «نادم»، خدا دارم چه غم دارم
***
تنگناي قفس
چه فتنه ها، که درين روزگار ميبينم
سران فتاده به پا، خوار و زار ميبينم
به زيرِ بال کشيدند شاهبازان، سر
چه زاغ و زاغچه ها، در شکار ميبينم
به هر کجا چو شرر، در زمانه گرم دليست
به قيدِ سنگ به سختي، دچار ميبينم
به سانِ غنچه تصوير، طبعِ اهلِ هنر
ز انبساطِ جهان، برکنار ميبينم
نموده زاغ چو طاؤوس جَلوه بلبل را
به تنگنايِ قفس، دلفگار ميبينم
کجا که همچو نگين، رو سيا و واژونيست
ز دستبوسِ کسانِ نامدار ميبينم
سراغِ نادره، گويي ز کس نميشنوم
ستم شريکِ سَمَن، بيشمار ميبينم
تقارب از متدارک، کسي که نشناسد
بديهه سنج و دقايق شعار ميبينم
هزار علم و ادب با دو گز درب نرسد
به جامه حصر شده است، اعتبار ميبينم
به هر چه ديده ز عبرت گشوده ام «نادم»
قيامتِ عجبي آشکار ميبينم
مناجات
يا رب از فضل وکرم، محرمِ رازم گردان
به درِ خويشتن از اهلِ نيازم گردان
گوهر آسا ز قناعت، دلِ جمعم بخشاي
همچو موج، از تک و تازِ رهِ آزم گردان
سينه ام مِجمره آتشِ عشقِ خود کن
شمع وش نور دِه از سوز وگدازم گردان
چون جَرَس قافله سالارِ فغان و ز مستي
چون شتر بيخبر از شِيب و فَرازم گردان
گرچه از عشقِ بُتي، حلقه زدم بر درِ دَير
قايم اندر صفِ اصحابِ نمازم گردان
بکنم عاقبت از رويِ محمد محمود
مُقبِل اندر رهِ خدمت، چو ايازم گردان
گرچه زين پيش مرا، عمر به ناساز گذشت
زين سپس لطف نما، کار، به سازم گردان
بازم آور ز تمنايِ سپاهان و عراق
محرمِ پرده قانونِ حجازم گردان
آن گلي کو ندهد بويِ تو، خارم گردان
از رهي کو نَبرَد سوي تو، بازم گردان
پي حرصم مدوان، «نادم» از اعمالِ خودم
کوته از مرحمت اين راهِ درازم گردان
***
دل را اسيرِ حرص و هوس ميکني، مکن
عَنقاي قدس را به قفس ميکني، مکنژ
در خرمنِ متاعِ جهان غيرِ کاه نيست
اي نور ديده، ميل به خس ميکني، مکن
«نادم» ز خلق، گوشه گُزين نقدِ عمر را
بيهوده صرفِ ناکس وکس ميکني مکن
***
رباعيات
يارب به ثنايِ خود مرا گويا کن
اين قطره که دادي از کرم، دريا کن
گوشم به سَماعِ راز بگشاي به لطف
چشمم به تجلِّي عنايت وا کن
***
يارب به غمِ خويش مرا خرم کن
فکرِ کم و بيش، از دلِ من کم کنژ
از مرده دلان، به فضل دورم گردان
با زنده دلانم از کرم همدم کن
***
افسوس که عمر، رايگاني بگذشت
ايامِ ظرافت و جواني بگذشت
من در سرِ ره به خوابِ غفلت ماندم
بيدار نگشته کارواني بگذشت
***
آن چيست مرا که آن رضايِ تو بود
تا فخر کنم که آن فدايِ تو بود
دل خود برِ توست نيم جاني که مرا
وان نيز برايِ رونمايِ تو بود
***
نمونه يي از ترجيع بند
زمانه افسر دولت به هر که داد گرفت
به شمع شام علم داد بامداد گرفت
ز دستِ ساقي اين بزمِ بي صداعِ خمار
شينده اي که کسي ساغرِ مراد گرفت؟
به هوش باش و فريبش مخور که اين طرّار
کمر ز قيصر و تاج از سرِ قباد گرفت
ز ره کشيد و به پَيغوله بُرد و خونش خورد
به هر رونده که اين غول اتحاد گرفت
خوشا کسي که درين دشت سازِ وحشت خورد
رميد از خود و سامانِ گرد باد گرفت
ستوده آنکه به شبگيرِ مدعا چون شمع
ز آه رهبر و از آبِ ديده زاد گرفت
بدا کسي که عبث نقدِ عمر داد از دست
ز نو عروسِ جهان عشوه و داد گرفت
خجسته آن که دل از فکرِ اين وآن پرداخت
جريده شد ز علايق رهِ رشاد گرفت
به مال و جاه و جواني نميشود مغرور
کسي که اين سبق از عقلِ پير ياد گرفت
که چشمِ عشرت از ين باغِ بيمدار مدار
گلش نشانده در آتش دمي هزار هزار

تذکر:
اين نوشته از مقدمه ي کليات اشعار نادم ميمنه گي چاپ کرده ي جريده ي ستوري ميمنه در سال 1330 خورشيدي استفاده شده است.
 
 
 
اخذ از سایت پیام مجاهد

 

+ نوشته شده در  26 Dec 2009ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

عبدالرؤوف نفیر فاریابی

شهید عبدالرؤوف نفیر فاریابی

 

نفیر فاریابی

در کتاب رنگین کمان شعر (تذکرة سخنوران فاریاب) در رابطه به زنده گانی وی این معلومات قید گردیده است:

« عبدالرؤوف نفیر فاریابی فرزند محمد رسول قلی برلات متولد به سال 1305 هـ. ش. وی از ملیت اوزبیک بوده در قریة اونجلاد مربوط ولسوالی حضرت امام صاحب ولایت فاریاب در یک خانوادة منور دیده به جهان گشود، تعلیمات ابتدایی را در مکتب ابتداییة انجلاد تکمیل کرد و تعلیمات متوسطه را در شهر میمنه به پایان رسانید.

تا سال 1355 که آخرین سال کارهای دیوانی وی بود، در محاکم بلخ، فاریاب، تخار و جوزجان کارهایی داشت. عبدالرؤوف نفیر از همان آوانی که سوادش بر آمد به مطالعة آثار تاریخی و شعری علاقة خاص داشت. او به زبانهای  دری و اوزبیکی آثار فراوانی دارد و کارهایی هم در زمینة تذکره نگاری و لغت نویسی انجام داده است. رسالة «سخنوران جوزجانان» او که در بر گیرندة شرح حال شعرایی از علاءالدین اندخویی تا نادم قیصاری است قابل توجه و دقت میباشد. این رساله به گونة پراگنده در سالهای 1340 ـ 1341 در جریدة ستوری قسماً چاپ شده است.» (1)

نفیر فاریابی در داعیة جهاد بر علیه قوای اشغالگر روس در فاریاب سهم قابل ملاحظه گرفت. و جهاد خود را با خسته گی ناپذیری از جبهة فرهنگ آغاز کرد و با تأسیس مکاتب دهاتی در مناطق تحت تسلط مجاهدین در فاریاب همراه با دیگر خدمتگذاران عرصة معارف چون مرحوم عبدالقدوس خان معلم به اولاد مردم علم و دانش آموخت، به اهتمام وی ده ها باب مکتب و تحفیظ قرآن کریم و ملای خانه گی در مناطق مختلف فاریاب که دور از ساحة کنترول دولت وقت بود، تأسیس گردید. وی ناصر خسرو وار سوار بر مرکب و گاهی پای پیاده از آن سوی مرزها، خورجینهای انباشته از کتاب را حمل میکرد، تا روحیة مقاومت ملی و جهاد بر علیه بیگانه گان را از آبشخور فرهنگ و معنویات سیراب کند. شادروان نفیر در دوران جهاد کارهای قابل یادکردی در عرصة فرهنگی و عرفانی انجام داد. از آن شمار میتوان از تجدید چاپ اثر معروف لکسیکالوژی (محاکمة اللغتین) امیر علیشیر نوایی نام برد که با مقدمه و اهتمام وی از طریق سلسلة نشرات فرهنگی (اتحادیة اسلامی ولایات سمت شمال) در پاکستان چاپ گردید.

نفیر فاریابی به زبانهای اوزبیکی، دری، پشتو و ترکی استانبولی تسلط تمام داشت و برخی از اشعار از وی به زبان ترکی موجود است. وی در عرفان و تصوف نیز دلبسته گی تمام داشت و پیرو طریقت نقشبندیه بود. نامبرده بر علاوة شخصیت فرهنگیش یکی از مبارزین و شخصیتهای ملی در صفحات شمال کشور بوده و در راه احقاق حقوق حقة ملیتهای محکوم کشور، بخصوص جامعة ترکی زبانان افغانستان مبارزاتی خسته گی ناپذیر انجام داد.

نفیر فاریابی برخی مکاتبات شعری با محمد امین سادم (اوچقون) یکی از مبارزین ملی و شعرای ترکی گوی کندوزی الاصل (فعلاً مقیم عربستان سعودی) انجام داده است. همچنان وی با ایرگش اوچقون (رفیق فطرتی) شاعر رسالتمند اوزبیک (فعلاً مقیم ایالات متحدة امریکا) علایق ایجادی نزدیکی داشته است همچنان با فقید نورالله خان قرایی نیز همسویی فکری داشت.

مرحوم نفیر تخمیسهای زیادی بر غزل استادان ادب ترک ـ اوزبیک چون امیر الکلام نوایی، محمد فضولی، مولینا لطفی هروی، میرزا سلطان حسین بایقرا، ظهیر الدین محمد بابر و همچنان ابن یمین معروف به «ملا اکة» جوزجانی بسته و یا هم با سرودن نظیره به استقبال آنها رفته است. قوت طبع و ایجادی وی به زبان اوزبیکی در افادة مضامین ملی و حماسی در حد استادی است. وی شناخت وسیعی از تاریخ و پیشینة فرهنگی ترکها داشته و این نکته او را از ایجاد کاران دیگر متمایز میسازد. وی کارهای در خور تأملی در راستای فولکلور شناسی انجام داده است، به همینگونه در قسمت طرح معما و تعمیه سرایی و صورت حل آن دست بلندی داشت.

شادروان نفیر فاریابی در دوران جهاد بر علاوة پاکستان به ایران و ترکیه سفر نموده و با دانشمندان آن سامان به تبادل افکار پرداخت، وی تقریباً هفت سال از عمر خود را در بحبوحة جهاد به طور پراگنده در پاکستان گذرانید.

حُجم کلی آثار نفیر فاریابی بر اثر بی توجهی و حوادث روزگار در امان نمانده است.

همچنان وی با مستشرق معروف انگلیسی «جوناتن ـ ال ـ لی» چندین بار در میمنه ملاقات نموده و اکثریت معلوماتی که در رابطه به تاریخ و تشکیل اتنیکی میمنه و فاریاب به قلم این مستشرق نگاشته شده، از وی اخذ گردیده است. چنانچه در رسالة «تاریخ میمنه از اوایل اسلام تا قرن بیستم» مرحوم نفیر اشاراتی به آمدن جوناتن ال ـ لی در سالهای 1360 و 1350 دارد.

مرحوم نفیر یک مسلمان کامل آگاه و معتقد و عالم به مسایل شرع شریف محمدی صلی الله علیه وسلم بود. در ضمن آگاه به مسایل قضایی و حقوقی بود، در مسایل میراث از لحاظ شرعی به حدی وارد بود که پیچیده ترین مسایل میراثی و ترکه را به نیکوترین وجه مطابق احکام شرع شریف حل مینمود. قضات وقت و مسؤولین امور قضایی در صورت بروز مشکلات از وی استمداد میجستند و بیشتر اوقات اهل قضاء و قضات وقت جهت آموزش مسایل قضایی و احکام آن نزد وی آمده زانوی ادب را بوسه میدادند. وی بعد از دوران تقاعد و بازنشسته گی در زمان حاکمیت داؤد خان در سال 1352 با گشایش «دار الوکاله» به دستگیری و معاونت آن عده از هموطنانش که زیر چکمه های سیاست استبدادی وقت حقوق ملی و اجتماعی شان لگد کوب میگردید، شتافت و سالها به حمایت از حقوق مدنی و شرعی آنان پرداخت.

برخی آثار وی در جریدة فاریاب طی دهة چهل و پنجاه با اسمهای مستعاری چون «ع ـ ارلات» و «اونلی» نشر گردیده است. وی دارای چهار فرزند، دو دختر و دو پسر به نامهای ظهیر الدین محمد بابر و طغرل بیگ بود که فعلاً فرزندانش در فاریاب زنده گی میکنند.

مرحوم نفیر فاریابی به روز 17 سنبله سال 1371 در دشت بلوچ پایین در اثر یک توطئة خایینانه به طور وحشتناکی به شهادت رسانیده شد.

(1) رنگین کمان شعر، مجموعة مؤلفین، 1369، میمنه، مطبعة دولتی فاریاب، ص ۱۱۰

محمد عمر فاریابی.

از وبیلاگ محترم محمد عمر فاریابی گرفته شد.

+ نوشته شده در  21 Dec 2009ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

پروفیسورغلام محمد میمنه گی

مرحوم پروفیسورغلام محمد میمنگی

 استاد پروفیسورغلام محمد میمنگی

پروفیسور غلام محمد میمنگی فرزند عبدالباقی خان  مینگ باشی  میمنگی  در 14 قوس  1249 هجری شمسی مطابق 1870 میلادی  در شهر زبیای میمنه تولد شده  در 13 سالگی پدر  خودرا از دست داده و یتیم شده است . بعدا به کابل خواسته شده  با فامیل خود  تحت  نظارت زندگی  میکرد. 

و با ساختن  قلم دانی  و سگرت دانی  امرار  حیات  میکرد . او از رفتن به میمنه  باز  داشته میشد. او در سال  1921  الی 1923 میلادی  در آلمان  در پهلوی  زبان  انگلیسی  زبان آلمانی را  نیز  فرا گرفته  و در بین  400  محصل آنجا  بدرجه اول  کامیاب  و از طرف  مقامات  آلمان  با دریافت  یک قاب  ساعت طلا و یک عدد سنجاق دانی  طلائی  موفق  شده  و بعد باز گشت به کابل  در سراج الاخبار  حبیب الله خان  آثار  هنری  و کارتون های  او به نشر  میرسید.

در دوره امان الله خان  جریده  امان افغان  که نسبت عدم موجودیت  رنگ  از نشر باز مانده بود  استاد  میمنگی از پیدا وار  وطن  رنگ نیاز  مطبعه را  آماده ساخت و به پاداش این  کار از جانب  امان الله خان  به در یافت  یک  ساعت  طلائی  تقدیر  شد.

پروفیسور  غلام محمد میمنگی  اشعار  نغز  و زیبا  می سرود مزید بر آن  مرحوم  استاد  پروفیسور  غلام محمد میمنگی  چون از  یک  فامیل  سر شناس و مشهور  میمنه  بر خاسته بود در امور  سیاسی  مملکت  مداخلاتی داشته  و یکی از  مشروطه خواهان افغانستان  بودند. و از آنست که مدت  ها را به اثر  داشتن  فکر  مشروطه خواهی  و فعالیت  ها در  آن  باره   چند سال عمر ش را در زندان  سپری  نموده  است.

هم چنان  توسط  پروفیسور غلام محمد میمنگی  مکتب  صنایع  کابل  ایجاد و تعداد زیادی  از  شاگردان که  هر کدام  به  استادی  رسیده  اند ، درین مکتب  تعلیم  دیده اند . ودر دهه  80  دانشکده هنر  های  زیبا در دانشگاه کابل  بنام  او  افتتاح شده . بلا خره  این  چهره ی  ممتاز  هنری در   62 سالگی  چشم از جهان پوشید. و در جوار  زیارت  عاشقان و عارفان کابل  بخاک  سپرده شد.

روحش شاد  جنت برین نصیبش باد!



سروده زیبای اؤزبیکی تحت عنوان "نقاش آته "

از شاعر، نویسنده و استاد ورزیده محترم ذکرالله "ایشانچ"


غلام محمّد میمنه گی مزاری باشیده

 

      نقــّاش آته!

     مخمس

بیراجازه تـــــــلرادب،ساغــینچ سلامیم  بـیــلدیره ی،

غایـــبانه قبرینگ اوزره مونــگ نوالردن قــوره ی!

اوشبواؤزبیکنامه نی قاشینگده بیر- بیر یازغیره ی،

 زارائــــتیب سؤزلریم،جانـــــیم باریـــچه قیچـــقیره ی.  

دردسیز،بیتگن سؤقیرکؤزلــرینی تاکی یاغـدیـــــره ی.

 

کیـپریگینگ یالقـین ساچــیب صنعـتنی قیلدینگ ابتدا،

جان تامیب برماقلرینگدن اون سالیب،قیلدی دی ندا:

بوهـــنرگه باش ایگـــــیب،منگو قیـــــــلینگلر التـجا!

چونکی،هــــربیررنگیـــده سیرلی توگیــلگـن انــــتـها،

سورمه ینگلیغ حسلرینگنی إیککی کؤزیمگه سوره ی.

 

 بیربــؤلی لیک اؤزبیـگیم دیب،ایلگه کیم آچسه قوچاغ،

ایـــتـلریگه توزتیقیب،بغریگه قـؤیـگی ینـگــی داغ،

پاره-پاره یورتــنی قــَـشقیرلر ته لب،قیــلدی اداغ،

تیل کیتیب،داستان کیتیب،ارمان کیتیب-ده ،کیتدی باغ.

آنــه تورکستان یوزین مین قیسی کؤزگـوده کــؤره ی.

  

تولپاریم مودرب أیـقیلدی،اؤتمیــشیـم بؤلدی زوال،

کیمنی کؤرمنگ بیر- بیریگه خام تلاش،یاوز ،ملال،

تؤقـــــــسان آلتی اورغوغنی تینگ توتـیش اصلا محال،

ســـــوت بیلن کیرگن قیلیـق،جاندن اریلماغی سوال؟

قیــــــسی بیر کهنه مزاراوستـیـده أیـغـلب اؤلــتوره ی؟

 

بوشکــــــایت نامه نی کیم قنــــــچه ائتسم کم دیــدیـــــم،

سؤزتوغیلمس،آنــــــگ یوکـــــسلمس بلا،پی هم دیدیم!

بارلیغیینگنی مللتیم،توشوکونلیگــــــیمدن غم دیـدیم،

کیچیراؤغلانیـــــنگنی،گرشمشاد قــــــــدینـگ خم دیـدیم،

چین قلمکشــــــدیک فکرکینگــــــلیکلریده آت سوره ی.

****************************************************************

پروفیسور غلام محمد میمنه گی

پروفسور غلام‌محمد ميمنه‌گی (زادۀ ١٢۵٢ خ - درگذشت ١٣١۴ خ)[۱]، يکی از مفاخر بزرگ هنر نقاشی و تصویرگری در افغانستان است.

زندگينامه

غلام‌محمد فرزند عبدالباقی مينگ باشی، در سال ١٢۵٢ خورشیدی، در خانواده‌ای ترک‌تبار در شهر ميمنۀ ولایت فاریاب افغانستان زاده شد.[٢]

پدر میمنه‌گی که يکی از شخصيت‌های سرشناس قوم ازبک در زمان امير عبدالرحمان خان در شهر ميمنه بود، او به روايتی، به اتهام همكاری با سردار محمدايوب خان همراه با چند تن ديگر به كابل اعزام شد و پس از چندی، در آنجا به قتل رسيد و يا به گفتۀ نصير مهرين، بعد از شورش نافرجام سردار اسحاق خان پسر کاکای (عموزادۀ) امیر عبدالرحمان خان، اعدام گردید.[۳] اما در واقع، زمانی که امير عبدالرحمن می‌خواست، نظام ملوک‌الطوايفی را بر اندازد و بنياد حکومت مطلق‌العنانی خود را به‌پا دارد[۴]، آخرين دژ مستحکم ميرهای ترکستان، ميمنه بود که تحت حاکميت مير دلاور خان قرار داشت. پس از جنگ‌های طولانی، سرانجام مير دلاور خان و عبدالباقی خان "مينگ باشی" (که در زبان ترکی به مفهوم سپه‌سالار جنگ است) و جمعی از بزرگان ميمنه با اين عهد که در امان باشند، تسليم سردار محمداسحق خان شدند و ميمنه به قلمرو امير عبدالرحمان خان الحاق شد. سپس، مير دلاور خان و عبدالباقی خان و ديگر بزرگان ميمنه همراه با خانواده‌های خود به کابل اعزام شدند. اما امير عبدالرحمن خان عهدشکنی کرد و همه‌ی آنها را در عقرب سال ١٣٠١ هجری قمری، ناجوانمردانه به‌قتل رسانيد. بدين ترتيب، غلام‌محمد در آوان کودکی از سايه پُر مهر پدر محروم شد.

غلام‌محمد که تا هفت سالگی در ميمنه بسر می‌برد، در اين ايام، با مادرش ناگزیر از اقامت در کابل شد و در سرای نورمحمدخان واقع در گذر قاضی فيض‌الله خان در شهر کهنه کابل اقامت گزيد. آنها تحت نظارت شديد حکومت مستبد اميرعبدالرحمان خان قرار داشتند. دولت تمامی اموال منقول و غيرمنقول آنها را ضبط کرده بود؛ ولی سالانه برای غلام‌محمد پنج روپيه و برای مادرش سی روپيه مقرری (تنخواه) می‌پرداخت.[۵]

ميمنه‌گی، از کودکی به نقاشی علاقمند بود و خود در اين هنر استعداد فوق‌العاده داشت و از همان دوران به اين کار آغاز کرد. به نوشتۀ خالق بقايی پاميرزاد، دو سال پس از آن که به کابل آمد (زمانی که نه ساله بود)، هوای رفتن به شهر زادگاه (ميمنه) بسرش زد.[۶]چنان که پروفسور عنايت شهرانی و همايون سرخابی می‌گويند، پرندهً کوچکی که بعدها به "پرندهً نجات" مسمی شد، نقاشی کرد و طی نامه‌ای به وسيلهً سردار عبدالقدوس خان که يکی از درباريان مقتدر بود، به‌حضور امير عبدالرحمن خان ارسال داشت[٧]؛ به اين اميد که نظر امير تغيير کند تا از او و مادرش بگذرد و بگذارد آنها به ميمنه باز گردند.

 

 


وقتی امیر عبدالرحمن خان نقاشی را مشاهده می‌کند، در شگفت می‌شود که چگونه می‌تواند، چنين اثری با این ظرافت، زیبایی و تناسب، کار پسر نه ساله باشد! او دستور می‌دهد که فوراً غلام‌محمد را به حضورش حضار بدارند. غلام‌محمد داخل اتاق کار امیر (در قصر امارت او که در باغ بالا واقع بود) می‌شود و احترام معمول را بجای می‌آورد و در مقابل‌اش می‌ايستد. امیر سه بار از غلام‌محمد می‌پرسد که "این رسم (نقاشی) را خود تو کشیدی یا کس دیگر؟" او پاسخ می‌دهد: "بلی خودم کشیدم و رسم (نقاشی) مال من است". پروفسور عنايت شهرانی می‌افزايد:

    "امیر عبدالرحمن که آدم شکاک بود، باور نمی‌کند و می‌گوید که مداد و کاغذ بیاورند تا آن نقاشی باورنکردنی را دوباره پیش چشمانش ترسيم کند. وقتی غلام‌محمد چنين می‌کند، آنگاه اطمينان امیر حاصل می‌شود و بیدرنگ فرمان می‌دهد: پس از آن لحظه، غلام‌محمد را در اوقات معینه برای نقاشی حاضر سازند."[۸]

امير که از استعداد اين کودک در شگفت بود، به رفتن او به ميمنه موافقت نمی‌کند، برعکس به دکتر جان گری انگليسی، طبيب دربار خود، که نقاش ورزيده‌يی نيز بود، دستور می‌دهد تا غلام‌محمد را در ارگ نزد خود هنر نقاشی بياموزد و حتی حضور و غياب او را امير شخصاً کنترل می‌نمايد.


یادداشت ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانشنامۀ آريانا توسط مهديزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است. ضمن تماس‌های تلفنی مهديزاده کابلی با آقایان همايون سرخابی، نوۀ پروفسور غلام‌محمد ميمنه‌گی و پروفسور عنايت‌الله شهرانی درستی مطالب اين مقاله مورد تأييد قرار گرفته است.
يادداشت ٢:
يادداشت ۳:
يادداشت ۴:
يادداشت ۵:
يادداشت ۶:
*******************
پیوست ها

پيوست ۱: پوهاند عبدالرسول رهين، زندگينامۀ پروفسور غلام‌محمد ميمنه‌گی
پيوست ٢: علامه عبدالحی حبيبی، پروفسور غلام‌محمد خان
پيوست ۳: رحيم آريا،
سرقت ادبی (اقتباس است از کتاب "جنبش مشروطيت در افغانستان" علامه عبدالحی؛ اما بدون ذکر منبع)
پيوست ۴: صديق‌الله بدر،
ميمنه‌گی؛ شخصيت هنرمند و مرد علم و سياست
پيوست ۵:
معرفی پروفسور غلام‌محمد میمنه‌گی "مصور" به قلم دستگير پنجشيری
پيوست ۶: فقدان مهم، مجلۀ کابل دربارۀ درگذشت پروفسور غلام‌محمد خان ميمنگی

*******************************************


پی نوشت ها

[۱]- پنجشیری، غلام‌دستگیر، هنر در افغانستان، سايت تاجيک پرس؛ شهرانی، عنايت‌الله، هنر در افغانستان، کابل: در مطبعۀ فرانکلن وزارت معارف افغانستان، چاپ ١٣۵٠ خ. علامه عبدالحی حبيبی، تاريخ وفات پروفسور غلام‌محمد ميمنه‌گی را در ۱۴ قوس سال ۱۳۱۳ خورشيدی بيان داشته است. جنبش مشروطيت در افغانستان، ص ٦۱
[
۲]- بقايی پاميرزاد، خالق، شرح احوال و آثار پروفسور غلام‌محمد ميمنگی، سايت اينترنتی آريايی
[
۳]- مهرين، محمدنصير، به یاد شخصیت چند بُعدی شادروان غلام‌محمد ميمنه‌گی، سايت فردا نشريۀ کلوب قلم افغان‌ها.
مير غلام‌محمد غبار، در مورد اختلاف امير عبدالرحمن خان و سردار محمداسحق خان، بدون آن که نامی از عبدالباقی خان ببرد، می‌نويسد: "سردار محمداسحق خان کاکازادۀ امير، والی بلخ بود که با دولت روسيه بساخت و به ضد امير قيام کرد و هزارها نفر را بکشتن داد." اقغانستان در مسير تاريخ، ج ١، ص ٦٦٠
[
۴]- افغانستان در محاصره نیروهای بزرگ، روسیه در شمال و بریتانیا در جنوب و شرق بود. روس‌ها می‌کوشید از افغانستان به عنوان راهی برای رسيدن به هند بهره بگیرند و انگليسی‌ها سخت نگران حضور روس‌ها در آسيای مرکزی و آيندۀ سلطه‌جویی‌های خود در هند بودند. در این‌ ایام‌ تاريخ افغانستان، بیشتر شاهد به‌ اجرا گذاشته‌ شدن‌ سیاست‌های انگليسی امير عبدالرحمان خان‌ در افغانستان‌ است. بنابر اين، يکی از اين سياست‌ها، از بین‌ بردن‌ نظام‌ ملوك‌الطوایفی و مبارزه‌ با ميرها‌ و ارباب‌های ضد انگليسی بود. اما اين که آيا تمامی اقدمات امير در هماهنگی با انگليسی‌ها صورت می‌گرفت يا نه، هنوز به تحقيق نرسيده است. زيرا، حتی در برخی موارد، به گفتۀ غبار، تحريکات و دسايس دولت انگليس در حواشی شرقی سبب بروز شورش بر ضد امير می‌گرديد. اقغانستان در مسير تاريخ، ج ١، ص ٦۵١
[
۵]- شرح احوال و آثار پروفسور غلام‌محمد ميمنگی
[۶]- همان‌جا
[
٧]- شهرانی، عنایت‌الله، غلام‌محمد میمنه‌گی یا نقاش افسانوی، سايت اينترنتی خاوران

 

 

 

دانش‌نامه آريانا © ٢۰۰٨



+ نوشته شده در  7 Dec 2009ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

ابوالخیر خیری


ابوالخیر خیری

استاد ابوالخیر خیری

استاد ابوالخیر خیری پسر  احمد قلی جان راجی از سر شناسان مردم میمنه  است. پدر کلان او  میر  دلاور خان  نیز از خانان  مشهور میمنه بوده  او  او در سال  1282 خورشیدی در کابل  تولد یافته تحصیلات را تا مرحله  متوسطه  تعقیب  بعدا  به کتابت معلمی  و سر معلمی پرداخته  و یک دوره  بحیث  مدیر معارف  میمنه  نیز  بوده و در  دوره  اول  شورا  وکیل  اهالی میمنه  انتخاب  شده است. و همچنان  او برای  اولین  بار  از جانب مردم میمنه  بصفت سناتور  مجلس ا عیان افغانستان  معرفی  شده بود.

استاد خیری  شاعر  ذواللسانین بوده، او آثاری زبان اؤزبیکی  و دری دارد  ،هکذا او یکی از  شخصیت های  ملی  و سیاسی  کشور بوده  او در طول  زندگی در پی  احقاق  حقوق  و هویت  و زبان  تورکان  افغانستان  مبارزه و جان فشانی کرده است  او بنام های  مستعار  کوهی ، پتونی  و کاکه  وغیره   مقالات متعدد  انتقادی  اجتماعی و تنقیدی  نوشته و بر رژیم  فاشیستی وقت  تاخته است.

آثار بر جای مانده  او که تا هنوز  بصورت  مستقل چاپ  نگردیده  ازین  ها عبارت است :

1 - تفسیر  قرآن کریم به زبان اؤزبیکی

 2 - گرامر  زبان  اؤزبیکی

 3 - سوانح  پدر  قهرمان اش

 4 - دیوان اشعار  اش که  متشکل از ( 12000 ) بیت بوده  به زبان دری و اؤزبیکی  است  نیز  شامل  آثار چاپ نا شده ای او  استاد میباشد .تا هنوز  از طرف هیچ  ارگانی  چاپ نگردیده  است.

استاد بزرگوار ابوالخیر خیری در سال 1357 خورشیدی  به عمر  71 سالگی  وفات  نموده است.

روحش شاد جایش جنت برین باد.

شعری از استاد خیری:


آنکه بود در خوردی  نو نهال زبیائی،

بود نازک اندامی داشت قد رعنائی.


چهره ی سفیدش را سرخی ظریفی بود،

هم سیب رخشانی یا که شیر صبهائی .


گونه های تابانش از صفا  جلائی داشت ،

کزنگه  نمودی لب قدرت تماشائی .


لیک حیف کامروزش بعد سال ها دیدم

هیکل هراس آور هئیت هیولائی .


جای روی گلگونش  لحم ولخت و عریانی ،

یادگاری زبیائی سرخی اسفنزائی .


دیده های مخمورش گشت قطعه شمعی ،

فاقد همه خوبی نی مژه نه إمائی .


نی نشانه از ابرو نی کمان تیر او ،

نی نگاه خون ریزش داشت قصد مینائی .


بسر پر آشوبش پیچداده چلتاری ،

وانگه ی به هر تارش  باز بسته  سودائی .


ماه  چارده ساله عاقبت به سلخ آید ،

وه که بگذرد ناگه گاهی جلوه  پیرائی .


وه که میرسد بر سر دوره ی دل  آشوبی ،

وه که میرسد  پایان نوبت  دل آرائی .


نور حسن گردد کم انجمن خورد بر هم ،

کم کمک شود آغاز  روز گاری تنهائی .


یک طرف مرض آید یک طرف تهی دستی ،

جنس کاسد هر سو صرف محنت افزائی .


پیر چون  شود  یارب آنکه در جوانی ها ،

 داغ گردشش در دل  کمترین  تمنائی .


 از کتاب  پر طاووس  صفحه 335 - 336.


+ نوشته شده در  6 Dec 2009ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

کریم نزیهی "جلوه "


 محمد کریم نزیهی" جلوه"


محمد کریم نزیهی


محمد کریم نزیهی فرزند  بابامراد  قاضی در سال  1285 هجری شمسی  در شهر مزارشریف  زاده شد. او تحصیلات را در مدرسه حبیبیه تا درجه رشدیه آموخت وعلوم عربی را از خاندان  با علم و با فرهنگ خویش فرا گرفت. نزیهی  آنگه  در راه تجدد و مشروطه خواهی گام بر میداشت  در زمینه تاریخ، اجتماعیات ، شناسائی رجال  خراسانی و اسلامی مطالعات نمود. و اندرباب  نویسندگی نیز آگاهی های در خور دیدداشت ودر زمانیکه  عضو انجمن ادبی کابل  بود  یک  سلسله  مقالات ارزشمند اندر باب تاریخ  و اجتما عیات  و رجال خراسان و اسلام را در مجله کابل  آن روزگار انتشار  داد  .
محمد کریم نزیهی  به سال 1310 خورشیدی  به عضویت انجمن  ادبی کابل  در آمد . و بعد با امور تجارت  پرداخت . در  شورای  هفتم سال 1328 خورشیدی  و در شورای  هشتم  1332 خورشیدی  وکیل  مردم  اندخوی بود .وی  پس از  آن دوره کارمند  صدارت عظمی و وکیل  التجاره  افغانی در شهر مشهد ایران مقرر شد و بعد  به تقاعد  سوق  داده شد کریم نزیهی  پس از سال های زیادی بیکاری و  پیری سرانچام در سال  1362 خورشیدی  در دهلی چشم از  جهان بست . نزیهی  مرد  فاضل ، ادیب ، روشن فکر  جامعه شناس بود  وی در شعردری  "جلوه " تخلص میکرد .شعر او هم  مانند  دیگر نوشته هایش از پخته گی و محتوای  عالی  بر خودار  بود. که  بسیاری از  سروده هایش  در مطبوعات آن روز گار  بار بار  اقبال  چاپ یافته است.

فریاد

تاکی از جورستم شکوه و فریاد  کنید،
سعی بر زدن منشأ  بیداد کنید.

دست ما در دامن تان باد جوانان غیور،
که ازین ذلت خوربری ، همه آزاد کنید .

صد هزاران چو منت  آتش بیداد بسوخت ،
ننیشید ز پا  دم بدم  ارشاد کنید .

فتنه انگیخته تبعیض نژادی در خلق ،
فکر آینده ملک خود و اولاد کنید.

چندی  از خوان  نعم سر خوش شیرین کامند ،
گریه بر فاقه کشان خود  و فریاد کنید .

خانمان کرد  تبه ، تا شود آباد خودش ،
خانه ظلم و ستم یک سره برباد کنید .

تاشود بر همه گان  امن و عدالت قایم ،
عالم نو ر مساوات و حق ایجاد کنید .

ای جوانان ، ستم مرتجعان چند کشید،
تابکی  رحم  به این دسته صیاد  کنید .

ننگ دارد بشریت ز چنین  کهنه  رژیم ،
طرح ویرانی این  بنگه  بیداد کنید .

آشیان همه مرغان ، زستم  آتش زد ،
قصد آتش  زدن خانه  صیاد  کنید .

ندهند ارزش کاهی به حقوق  بشری ،
تکیه بر بر خودو بازوی چو فولاد کنید .

 غازه سازید  زخون شاهد  آزادی را،
تا زخود روح شهیدان وطن شاد کنید .

سوخت ای هم نفسان آتش استبدادم ،
شرح این سوخته را بر همه انشاد کنید .

چشم امید به تو نسل جوان دوخته ام،
در خور شان و شرف مملکت آباد کنید .

روزی آید که شود خلق به خلق حاکم ما ،
رفته باشیم از ین ورطه ، زما یاد کنید .

می برم در دل زار حسرت  آزادی را ،
کاش خاکم به بر سایه شمشاد کنید .

شعر من لاله باغ دل خونین من است ،
مهوشان زیب لب و حسن خدا داد کنید .

هر کجا لاله رخ باقد سرو دیدید ،
یک نقس یاد ازین "جلوه " نا شاد کنید .



 افغانستان در مسیر تاریخ صفحه 836-837 جلد اول.


محمد اسحق "ثنا "
***********************************************
 
 
 
زندگينامۀ محمدكريم نزيهی جلوه

(شاعر و سخنور آزادی‌خواه)

گردآوری و گزارش از: مهـديــزاده کابـلـــی
(استاد پيشين دانشگاه کابل
)

تا كی از جور و ستم شكوه و فرياد كنيد
سـعی بـرهـم زدن منشــأ بيـــداد كنيـد
(جلوه)


محمدكريم نزيهی جلوه فرزند بابا مُراد قاضی اندخويی، در سال ۱٢٨۳ خورشيدی (۱٩۰٤ م) در شهر مزارشريف[۱] و يا بر اساس برخی از نبشته‌های ديگر، در سال ۱٢٨۵ خورشيدی (۱٩۰۶ م) در كابل زاده شد[٢]. اما به گفتۀ نصير مهرين، پژوهشگر ژرف‌انديش معاصر افغانستان، با توجه به مشغوليت‌های سياسی و فرهنگی او که در همان نبشته‌ها تذکر رفته است، پذيرش سال ياد شده، دشوار به نظر می‌رسد و احتمال دارد، سن نزيهی بيشتر از آنچه که خوانده شده است، بوده باشد. در غير اين صورت حضور او در جمع مشروطه‌خواهان دوم پذيرفتنی نيست.[۳] بدين ترتيب، مهرين، دربارۀ روايت عبدالحی حبيبی که جلوه نزيهی را يکی از فعالان جنبش مشروطيت دوم پنداشته بود، دچار ترديد می‌شود. با اين وصف، اينکه شايد تاريخ تولد نزيهی اشتباه باشد، نيز دور از تصور نيست.

نعمت حسينی: نزیهی







کریم نزیهی فرزندبابا مراد قاضی در سال 1285 خ درشهر کابل زاده شد.

اوتحصیلات رادرمدرسه ی حبیبیه تا درجه ی رشدیه آموخت و علوم عربی راخاندان باعلم و بافرهنگ

خویش فرا گرفت. نزیهی آن گاهی که در راه تجدد و مشروطه خواهی گام می گذاشت، در زمینه ی

تاریخ ، اجتماعیات ،شناسایی رجال خراسانی و اسلامی مطالعاتی نمود و اندرباب نویسندگی نیز آگاهی درخوری دید. وی در زمانی که عضو انجمن ادبی کابل بود، یک سلسله مقالات ارزشمندی اندرباب تاریخ ، اجتماعیات و رجال خراسان و اسلام را در مجله ی کابل آن روزگار انتشار داد.

کریم نزیهی به سال 1310خ به عضویت انجمن ادبی کابل درآمدو بعد به امور تجارت پرداخت.

در شورای هفتم سال 1328خ وهشم سال 1332خ وکیل مردم اندخوی بود. وی پس ازآن دوره کارمند صدارت عظمی و وکیل التجاره افغانی در مشهدشد و بعد به تقاعد سوق داده شد.

کریم نزیهی پس از سالهای زیاد بیکاری وپیری سرانجام به سال 1362م در دهلی چشم از جهان بست . نزیهی مرد فاضل، ادیب، روشنفکر ، جامعه شناس و شاعر بود. شعر او همانند دیگر نوشته هایش از پخته گی ومحتوای عالی برخوردار است. او در شعر «جلوه» می نمود، که بسیاری از سروده هایش در مطبوعات آن روز گار باربار اقبال چاپ یافته اند.این هم نمونه ی شعرش:




فریاد




تاکی از جورو ستم شکوه و فریاد کنید!

سعی برهم زدن منشا بیداد کنید

ننگ دارد بشریت زچنین کهنه رژیم

طرح ویرانی این بنگه بیدادکنید

آشیان همه مرغان، زستم آتش زد

قصد آتش زدن خانه ی صیاد کنید

غازه سازید ز خون شاهد آزادی را

تا زخود روح شهدان وطن شاد کنید

خانمان کرد تبه، تا شود آباد خودش

خانه ی ظلم و ستم یکسره برباد کنید



پی‌نوشت‌ها
__________________________________________
[۱]- آريانفر، شمس‌الحق، نزيهی جلوه؛ مرد خرد و سياست كه در مهينش غريب زيست، سايت پيام مجاهد
[
۲]- عبدالحی حبيبی در كتاب "جنبش مشروطيت در افغانستان"، و پويا فاريابی در مقاله "تاريخچه ادبيات افغانستان و نزيهی جلوه" تولد جلوه را در سال ۱٢٨۵ در كابل می‌دانند.[برگرفته از: آريانفر، همانجا]
[
۳]- مهرين، نصير، در باره محمدکريم نزيهی جلوه، سايت فردا
[
۴]-
 
پيوند به بیرون
__________________________________________
مهرين، نصير، من، لاله رخی، با قد سروی، ديدم (در باره محمدکريم نزيهی جلوه): بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم
[
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10]
*********
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  6 Dec 2009ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

عبدالمنان مخدوم

عبدالمنان مخدوم

شهید حاجی عبدالمنان  مخدوم

حاجی عبدالمنان  مخدوم  در سال  1330 هجری شمسی  در قریه قیزل آیاق ولایت  جوزجان  متولد شد. نامبرده  نواسه  مرحوم عابد نظر "قیزل آیاق خلیفه "میباشد. قیزل آیاق خلیفه در تمامی  آسیای میانه و افغانستان به عنوان  پیر  مورد احترام  همگان بود.

حکومات مرکزی پیش از کودتای  7 ثور  افغانستان اختلافات محلی را با کمک این "پیر "و رهرو بزرگ  حل میکرد.قیزل آیاق خلیفه  یکی از  رهبران جهادی  ضد کمونیزیم بود  و نواسه گان اوراه ایشان را تداوم بخشیده در جهت گسترش علم و فرهنگ کمر همت  بستند  آخرین خلیفه نورالدین مخدوم بود که در همان روز های  ثور شهید گشت از میان  آنان  تداوم گر  راه شان عبدالکریم و عبدالمنان شایان ذکر است.

عبدالمنان  مخدوم تحصیلات ابتدائی را در قریه محل تولد به اتمام رساند  پس از آن به امور تجارت مشغول گشت.

دوران خدمت  سربازی وی مصادف با قدرت گیری  کمونیست ها در افغانستان بود در ین زمان موج  دستگیریها از طرف رژیم پلید  افزایش یافت عبدالکریم و عبدالمنان  مخدوم نیز جز  دستگیر شده ها بودند.

به دنبال هجوم قوای سرخ شوروی  به افغانستان  و گسترش موج مهاجرت به کشور های همسایه - جهاد علیه قوای  اشغالگر هم چنان شدت یافت ،در پاکستان عبدالکریم و عبدالمنان مخدوم به امر جهاد علیه اشغالگران پرداختند آنها در پاکستان جبهه متحد اسلامی  ولایت شمال افغانستان را پایه گذاری کردند در  راستای مبارزه علیه اشغالگران اولین گروه  70 نفری مجاهد روانه شمال گردید سر پرستی گروه دوم به عهده ی  عبدالمنان  مخدوم بود.

با آغاز حملات گروه طالبان به سوی مزارشریف در پایتخت آلمان شهر  بن  جلسه مشاوره ی  تشکیل یافت که به آن  جلسه  شهید عبدالمنان مخدوم  و عبدالکریم مخدوم دعوت شدند عبدالمنان مخدوم  توانست دراین جلسه  شرکت نماید باز گشت عبدالمنان مخدوم مصادف با سقوط مزارشریف  بدست طالبان بود-عبدالمنان مخدوم  و تنی چند یارانش ناچار به کشور  ترکمنستان پناهده گشت  هدف  عبدالمنان  مخدوم رفتن به ترکیه از طریق خاک  ترکمنستان بود  ولی مرز  بانان  ترکمنستان  که اغلب  روس می باشند از ورود عبدالمنان  مخدوم  و یارانش به ترکمنستان  جلوگیری  کردند و نا گزیر  به جورجان باز گشت .مردم شهید عبدالمنان را مخدوم را جهت  مذاکره  نزد  طالبان فرستادند  آنان گمان می کردند که با گروه دیندار  ملاقات خواهند کرد  ولی متاسفانه  عبدالمنان  مخدوم در غروب  8 اکتوبر  1998 بطور فجعی توسط  طالبان  نام نهاد  بشهادت  رسیدند. همراه عبدالمنان  مخدوم  عبدالقادر  نظر معروف به قادر پهلوان- عبدالطاغن- احمد پهلوان-حبیب الله مقری-آتا گیلدی قوماندان -صفر قیلیچ آتا- پنجی قره - خدای بیرن بای - مخدوم عبدالصمد- عبدالصمد پهلوان- حاجی محمد چوب باش و صد ها تن دیگر  وحشیانه به قتل رسیدن.

جای شان در جنت و روح شان شاد باد

اقتباس از شماره دوم مجله پیمان

ماه اپریل 1999 امریکا

+ نوشته شده در  3 Dec 2009ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

اسدالله داهی

اسدالله داهی

شادروان اسدالله داهی

شهید اسدالله داهی

 اسمش  اسدالله داهی  ملقب به تیمور  از جمله  جوانمردان  راه آزادی  سر  زمین  تاریخی  علم پرور  اندخوی  میباشد.

او در یک  خانواده متدین و دانشمند  در سال 1950 میلادی  دیده به جهان گشود . پدرش  مولوی  صاحب  پیغمبرقل خان  داهی  یک عالم  سرشناس و نامدار  کشور عزیز ما افغانستان میباشد.

وی  تمام حیات شانرا در تعلیم و تربیت اولاد وطن  در مدرسه ی  بابا ولی (رح) سپری نمودند . زمان که  اسدالله داهی  به سن  5 سالگی  رسید  پدرشان  اورا  در دارالحافظ  مدرسه ی  بابا ولی  شامل  نمود . اوکه از استعداد خارق العاده  برخوردار بود  کلام خداوند را  در کمترین فرصت حفظ  و تمام مدرسین آن دارالحافظ را  به  استعدادش  متوجه  ساخت  بعد از  حفظ قرآن کریم  پدرش اورا به تدریس  علوم دینی  مشغول نموده وی در  اندک  مدت  بیشترین کتب را ختم نمود.

او که به سن هفت سالگی رسید  شامل ابتدائیه گردید  اداره ی مکتب  به استعدادش پی برده بعداز اخذ امتحان  سویه اورا به صنف چارم ارتقا می بخشد.درخشش او روز به روز  زیاد تر  می شد و در امتحانات  و دیگر  رقابت های علمی  سر آمد دیگران بود. در قبال دروس مکتب شروع به مطالعه کتب و مقالات  ارزشمند  آنزمان  گردید . در سن جوانی او متوجه بی عدالتی  حکام  زمان میشود  آرزو میکند  روزی شود ملت مظلوم و ستم دیده از مظالم نجات  یافته و حکومت  عادل همه  ملت در  آن سهم برابر داشته باشد بمیان آید.

بعداز فراغت  از لیسه و سپری نمودن امتحان  کانکور  نظر به ذوق علاقه به دانشگاه انجینری کابل  شامل میشود . در سال  سوم  دانشگاه  میرسد   رژیم  کمونیستی  محصلین را وادار به عضویت در  حزب مینماید  ولی  اسدالله داهی  از عضویت در حزب را  رد  نموده  آن مجبور  به ترک دانشکده شده  چاره ی  جز  بازگشت  به اندخوی  ، راه دیگری  ندارد.

بعدا او نمیخواست  زمانش بیهوده صرف نماید  وی  دوا طلبانه به وظیفه ی  معلمی  دریکی از مکاتب  شروع مینماید . می بیند عمل و کردار  پیروان حزب  کمونیستی  جز  آزار و اذیت مردم چیزی دیگری نیست  ، اشخاص دانشمند بدون محاکمه از طرف حزبی ها ودولت پلید کمونیستی  اعدام و ترور میشوند به همین علت او تصمیم  میگیرد باید  با این رژیم  پلید  مبارزه ی مسلحانه نماید  وی با دوستانش به کوه های  بوینی قره  میروند  و جبهه ی را  بخاطر  آزادی وطن  تاسیس نموده در  جبهه از تنظیم ها ی دیگر موجود ند. دربین این ها اعمال خاد رژیم کمونیستی فوق العاده فعالیت داشته  بعد از  دسیسه ی نا جوانمردانه  اسدالله  داهی و  عده ی  یارانش  در یک  کمین بشهادت میرسند.

وطن عزیز ما را  از اولاد های  عزیز خویش جدا می سازند .

روح شهیدان وطن  شاد .


تهیه  امین  داهی

+ نوشته شده در  3 Dec 2009ساعت 5:54 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

پیرمحمد پهلوان

پیر محمد

شهید پیر محمد پهلوان

وطن عزیز ما افغانستان  در سه دهه  اخیر  شاهد  وحشت بود  و هنوز  هم  روز های  سیاه را میگذراند و عواقب روز  های  سخت چه خواهد شد  در  ان  روزهای تلخ و تاریک ملت  ما  تلفات و خسارات انبوهی  را متحمل شدند.

از جمله  اندخوی  که  درقدم اول  جبهه ی  جنگ قرار داشت  و موقعیت  ستراتیژیکی مساعد بر جنگ های تحمیلی  نبود  مردم  اندخوی به  همین  علت  تلفات  مالی و جانی را متقبل  شدند  بهترین فرزندان  غیور و دانشمندان و پهلوانان  ورزیده ی  خویش را  قربانی داد. آن  پهلوانان آزادی خواه سلطه ی بیگانه گان را نپذیرفتند ، در قیام مسلحانه علیه  تجاوز مسئولیت  جبهه ی  مقاومت را بدوش  گرفتند و جام  شهادت را  در راه  آزادی  میهن  خویش  نوشیدند.

درین جا زنده گی  مختصر  یک  پهلوان  شهید  را یاد  آور میشویم  که  نامش  پیر محمد  پهلوان  فرزند  نورمحمد  داهی در قریه  باغ  و بوستان  اندخوی  در سال  1947 میلادی  بدنیا آمد  مکتب ابتدائی را  در همین  قریه به اتمام رساند  او  یگانه  فرزند  پدرش  بود  بعد از  اتمام  مکتب  به خدمت  فامیلش  شتافت  در هنگام جوانی  بخاطر  کار  به شهر  شبرغان آمد  و در همان  جا در موسسه نفت و گاز  شبرغان  بحیث  کارگر  استخدام شد .

او در جریان  کار به  مطالعه ی  کتب علمی  و فلسفی  ادامه  داد  و  در همین مدت تعداد  زیادی  کتب مفید را مطالعه  نمود، سویه ی  علمی  خودرا  بالا برد  زمانیکه  حکومت  کمونیستی  در افغانستان به قدرت  رسید  و رسما  عساکر  متجاوز  روس  داخل  افغانستان شدند  این  شرایط برایش دشوار  و درد ناک بود.

و او مجبور به مهاجرت  به پاکستان شد ، بعد از  مدت  اقامت  در پاکستان  وی  راه بر گشت به وطنش را  جستجو  میکرد. درین  هنگام  گروپ از مجاهدین  از  اندخوی  به پاکستان  آمده  بودند  هنگام برگشت  این گروپ  پیر محمد  پهلوان  با ایشان  پیوست وبه اندخوی  بر گشت  نسبت  دلاوری و لایقت ، در اندک  مدت  به رهبری  مجاهدین در  اندخوی  رسید . وبه قوماندان  گروپ   ارتقا  یافت  در جریان  مقاومت وی  با دیگر  همسنگرانش  بنابر  دعوت  ممالک همچون ترکیه و امریکا سفر کرد  بعد از سفر به اندخوی برگشت  وبه مقاومت خویش  ادامه   داد .

رژیم وقت   در جستجوی  از بین  بردن پهلوان غیور بود  شخصی را از میان گروپش خریداری کرد  شخص مذکور  پهلوان را نا جوان مردانه  بشهادت  رساند  و خودرا به دولت  کمونیستی وقت  تسلیم نمود.

روحش شاد  باد.

تهیه توسط  امین داهی.

+ نوشته شده در  3 Dec 2009ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

شهید مولانا الحاج محمد اسدالله "نصرت " اندخوئی

مولانا محمد اسدالله نصرت


این عالم وسخنور متفکر  فرزند داملا  حبیب الله  بخاری  است  که در سال  1306 هجری در گذر جعفر خواجه مربوط  شهر  قدیمه بخارا  در یک دودمان عرفانی متولد شده  است. وی  نخستین آموزش خودرا  نزد پدرش  می آموزد پدرش  به استعداد فکری  او از همان  آغاز نوجوانی پی  میبرد  و دعا می کند  تا فرزندش جایگاه خویش را  در صفوف علمای  سر شناس احراز نماید.

قاری  داملا حبیب الله  بنابر  ملحوظی در اواسط  سال 1311 هجری شمسی  از بخارا رخت سفر  بسته در  هجده نهر بلخ  بعدا  در آقچه مربوط  ولایت جوزجان سکونت  اختیار می کند.

موصوف  در آغاز  سال  1320  هجری  به اثر تقاضای  مردم اندخوی در گذر  یئتتی  اوروغ  مسکن  گزین  گردیده مسئولیت تدریس  مدرسه قدیمه را بدوش  می کشد. مولوی  نصرت درین مقطع زمانی که یکنیم دهه از عمر خود را سپری نکرده  از  حضور  پدر کسب فیض میکند،متاسفانه پدرش در سال  1327 هجری  وفات می کند  ، بعدا  او  نزد  داملا عبدالغفار مدرس مدرسه بابا ولی  علیه الرحمه به  شاگردی آغاز می کند  و سر انجام  مولوی  اسدالله  نصرت  به  سلسله  مساعی  دامنه دار  از علوم  متداوله  به آموزش  و فراگیری   صرف و نحو -  میراث - تفسیر -  حکمت - حدیث - منطق - تهذیب - بدیع و بیان - معانی  می پردازد و در  آن  علوم  تسلط کامل پیدا می کند.

شهید مولوی  اسدالله نصرت  بعد از  وفات پدرش  بنابر  شایسته گی  در امور  تدریس  حسب لزوم  دید  علمای کرام  و خواست  مردم اندخوی  پس  از  ارتحال  پدرش  در مدرسه قدیمه آنجا بر مسند  تدریس  می نیشیند و در ظرف  سه دهه  تا 1360 هجری شمسی  تعداد  زیادی  از  هواخواهان  علوم  و دانش  را  در  سطح عالی  پرورش میدهد.

وی به ایراد  سخنرانی  و موعظه دینی به روز های  جمعه و اعیاد می پرداخت  و درین  رشته  از شهرت  عالی  بر  خوردار  بود مذکور دو بار در سال  1327 هجری  و در سال  1347 به زیارت  حرمین شریفین مشرف می گردد  در سفر نخستین به ملاقات  مدرس عالی مقام  حرم شریف موسوم  به سید علومی  مالکی نائل شده  از محضر آن بزرگوار  به اخذ روایت حدیث نبوی  (ص )دست می یابد.

وی با وجود عدم  فراغت از قیل و قال  مدرسه به فن  شعر  سرائی  نیز  دست یازیده گاه گاهی  احساس باطنی  خودرا بازبان شعر  تبارز میداد نخست در شعر سرائی   "ملهم "تخلص می کرد  ولی زود از آن منصرف شده  و تخلص  " نصرت " را  آذین چکامه های خود ساخت.

دریغا این  شخصیت  بزرگ  علمی و ادبی  کشور  به اثر  رویداد ناگوار  زمان  به تاریخ   1360/3/11 هجری شمسی  از دست دادیم . تابوتش بعداز ادای نماز جنازه در پهلوی  تربت  پدر بزرگوارش در قبرستان یئتتی اوروغ  با حرمت  تام تدفین  گردید  روحش شاد  ماوایش فردوس برین باد.

درین اواخر یک  مجموعه اشعار  بنام  " مژده رحمت " از او  به چاپ رسیده است .

این زندگینامه بصورت  مختصر  از کتاب  مجموعه شعری او بنام  " مژده رحمت  " اخذ شده  به همکاری  محترم محمد اسحق  ثنا.

یکی از شعر های  اؤزبیکی  شهید مولوی محمد اسدالله نصرت :

محبت سیز یوره ک 

محبّت سیز یوره گ زکر خدا گه آشنا بؤلمس،
حریم قــُرب سلطانیگه محرم هر گدا بؤلمس.


سعادت چهره سین آیینه سی، دانا یوزی بولغای،
سعیداولکیم دمی ارباب دانش دن جدا بؤلمس.

کیشی کیم ساغرحب الوطن دن إیچسه بیرجرعه،
اسیر خط و خال و کاکل هر خوش ادا بؤلمس.

صداقت مکتبیده درس وحدتدین آلیب تعلیم،
یوراکیده غبار و کینه و کبر وریا بولمس.

بیلیم ینکلیغ متاعی یوق جهان بازاریده هرگز،
خریدار ادب هرییرده بولسه بینوا بؤلمس.

  
مسلمان خصلتی دور  وعده سیغه استواراؤلمق،
منافق اول کیشینی بیل که عهدیگه وفا بؤلمس.


+ نوشته شده در  29 Nov 2009ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط فاریابی  | 

میر غضنفر خان


میر غضنفر خان



 میرغضنفرخان ابن شاه  ولی خان در شروع 1267 هجری قمری  بر مسند خان نشینی  اندخوی نشست  او مرد مدبر  اگاه بود، در انجام امور  روش  حکومت داری  پیشینیان  را پی گرفت  ایجاد  روابط  حسنه  باحکام  همجوار ،رشد پدیده  های  فرهنگی  ابتکار  عمل در دادستد ایده  عالی  انسانی  او را شکل  بندی میکند . او پس از  آنکه به  گسترش  حاکمیت سیاسی  دست یافت در کار های  عمرانی  بیشتر  توجه شده  برنامه احیا  و حراست  اماکن  تبرکه را از فروریزی  روی  دست گرفت .

قسما  به باز سازی  ساحتمان های  متروک  حصار  تاریخی اندخوی  بالاحصار اهتمام  ورزید  تا مقر خودرا نسبت  داشتن  استحکامات  نیرومند  نظامی  محکمتر  سازد  تعداد  موظفین امارت  به چهار صد تن  مردان کار آز موده  بالغ می گردید  که زیر  القاب بیگ- ده باشی -صد باشی  در داخل  و خارج  از ساختمان  به ماموریت  های  مشخص  توظیف بودند  در راس  مجموع  ساختار نظامی  و ملکی  امارت میر غضنفر خان  به حیث  سالار  اندخوی  مسولیت  بزرگی  را بدوش داشت.
غضنفر خان علی الرغم سخت گیری  در امور سیاسی  و نظامی  از مظلومان  دلجویی میکرد تهی دستان را نیکویی نواخت  ،اغلب  به نهادهای تدریسی  سری زده  استعداد های  شگوفا را به نوازش می گرفت  هم چنان  گرایش گرم  او به مطالعه  و نوشت خواند  آثار ابداعی  به زبان مادری اش "تورکی چغتایی"قابل یاد آوریست . که گاه گاه بدیعه سرایان همروز  گارش به استشاره موصوف  به انشا مطالب مفید قلم زده  اند  چنانکه ترجمه کتاب  روضه الواعظین  در زمینه مثال برجسته است اثر  مزبور  را  ملاکلان بخاری به سال 1277 ه.ق. تالیف نموده و ملارحیم نیاز نیازی  خان چارباغی آن را بر مبنای  هدایت  میر غضنفر خان  به زبان و ادبیات  تورکی  اؤزبیکی به نشر شیوا بر گردانیده است.
در زمان میر غضنفر خان  اندخوی دارای  بیش از  50 هزار  نفوس بوده  از جمله پانزده هزار تن اؤزبیک ها  و ترکمن ها ی  آل علی و چند  خانواده محدود تاجیک ها در شهر  دو هزار منزلی  رهایشی بسر می بردند و بیشتر از هشت هزار  چادر نشین  در  واحد های همجوار  زندگی بدوی  داشته  اند.غضنفر خان در چنین ساختار ی اندخوی را مانند  خوارزم  و قندوز  به گونه خان  نشین  مستقل  اداره کند.
اندخوی تا سده نزدهم  1840 میلاد .  به سرنوشت خود  حاکم بوده  وسمت مرکزیت  اؤزبیکها را دارا بوده عواید مالیاتی را در تصرف  خود داشت اما تفنن معاندین در تشنج اوضاع  دامن زد از  اثر ضدیت های ستیزه گران  زندگی مردم  روبه  وخامت  گزاشت باری مرز های اندخوی  توسط  نیروهای  یارمحمدخان  والی هرات  مدت 4 ماه  به محاصره  کشیده شد و شهر  با وصف مقاومت  پایدار مردم  سقوط کردو دارایی  های مردم تاراج گردید .غضنفر خان  درین موقع  حساس از بردباری و معقل  کار گرفته  به صلح گراید . این بر خورد بخردانه غضنفرخان  از  مصایب  جنگ  کاسته  روابط  امارت  اندخوی  با حکومت مرکزی تحکیم بخشید.
در واپسین سالهای  حیات سیاسی اش با وصف نوازش های حکومت مرکزی حادثه اسفناک حشکسالی  فاجعه  دیگری  بار آورد  غضنفر خان با تدارک مواد مورد ضرورت خصوصا  خار و برگ  برای مالداران  یاری رساند . سال دیگر  با فرا رسیدن بارش های موسمی این مصیبت مرفوع گردید  زندگی مردم  به حال  عادی برگشت  وی توسط  دوستان دروغینش مسموم شده و با وجود  شدت رنج و تعب  دوگانه  بر یگانه ای به گونه شکرانه بجا نموده  و سپس  به رحمت ایزدی پیوست  خداوند  رحمتش کند  مردم اندخوی نبودش را ضایعه یی پنداشته تاسف کنان گفتند:
غضنفر خان چه مرد عاقلی بود
خیبر و نکته سنج و عادلی بود
مقبره اش  هم چنان تربت  زوجه اش در جوار  آرامگاه  بابا  سنگو  در اندخوی موقعیت دارد و سنگ نبشته به همت  مرحوم الحاج عبدالغفار غضنفر
فوت در سال 1382  در بالای تربتش نصب شده است.




اقتباس از کتاب  سیما های برازنده  اندخوی
نوشته  استاد محمد امین متین اندخویی  .


+ نوشته شده در  28 Nov 2009ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط فاریابی  | 

حبیب الله کارگر

حبیب الله کارگر

حبیب کارگر

مرد ایکه در تاریخ و خاطرات مردم زنده است

اگر ما در  رشد و تکامل  تاریخ  پر قدامت  افغانستان  نظر اندازیم  ، در مراحل مختلفه ی  تاریخی  کشور  ما ، بنام آریانا ،با آمدن اسلام نام تاریخی  این سرزمین به خراسان مبدل گشت.درقلمرو  افغانستان  امروزی با ترکیب متنوع ایتنیکی  حکم فرمایان گوناگون،نماینده گان اقوام-قبایل و ملت های متنوع زمامداری نموده ، و بر جسته ترین آنها:( کوشانی ها،یفتلی ها،طاهریان ،صفاریان،سامانیان،غزنویان،غوریان،سلجوقیان،خوارزمشاهان،تیموریان،بابریها ،هوتکی ها،ابدالی ها،محمدزاییها،تره کی ها،ببرکی ها ونماینده گان احزاب و تنظیم های اسلامی ).

مادرین مراحل تاریخی کشور،شاهد بروز وظهور شخصت ها ی  هستیم که ،مبارزات و نبرد های پر شور انگیز ملی و مردمی آنها در تکوین تحولات  اجتماعی-سیاسی وملی  تاثیرات بارزی را ببار آورده است .

شخصت های  پیشتاز سیاسی و ملی همیشه در روند شکل دهی رویداد ها و حوادث بزرگ تاریخی افغانستان نقش مهمی را ایفا نموده ، در تشکل سازمان دهی  و بیداری ملت بخاطربرآورده شدن آرمانهای مردم رسالت انسانی  خود را با ایمان داری ادا کرده، تاریخ مبارزات ملی و سیاسی کشور  افراد و اشخاص را در بطن خود پرورده  اند که ، از نقطه ی نظر  آرمان-طرح - ایدیالوژی وفعالیت های ملی و سیاسی باطرح - نطریات و عمل  کرد های عناصر ضد منافع ملی و مردمی در مخالفت روبرو بوده که ، از طرف نیروهای سیاه کار- جاه طلب - جاهل و معامله گر به مقاومت های شدید مواجه گردیده ودر جهت پیروزی  شگفت انگیز آرزوهای مردم -گام های  استوار و خستگی ناپذیر را در برابر بی عدالتی و ظالم قد علم نموده در  هیچ شرایطی تن به ذلت و خواری ندادند.

درتاریخ طوفان زایی افغانستان بخصوص در تاریخ جنبش های آزادی خواهی ملی  کشور همیشه شخصیت های آزادیخواه وتحول طلب وجود داشته که ، پروسه روند آزادی و تحول را تسریع بخشیده و اکثریت قاطع  جامعه با اراده و فعالیت این افراد راه بیرون رفت از  تاریکی ها را در یافتتند و مبازرات جسورانه ی  آنها جز اوراق تاریخی را بخود  اختصاص  داده و از آنها بحیث شخصیت ملی -سیاسی و آزادیخواه نام برده اند ،و گذشت زمان در زمان در صفحه تاریخ ثبت نموده از اراده و فعالیت های نیک و قهرمانانه ی آنها در دگرگونی و پروسه های اجتماعی ملی - سیاسی وتاریخی یاد نموده ،بخاطر اینکه آنها پیرو راه حق و آرمان اکثریت ملت خود بودند و به حقیقت و حقانیت حوادث و رویداد های جامعه باور داشته اند ، با تحلیل و ارزیابی عینی از و قایع تاریخی علیه استبداد ستم - تجاوز - فجایع و نا آرامی های اجتماعی به  اراده ی  حکم جامعه با نیرو های زوال نا پذیر در مرحله خاص تاریخ  به پیش رفته اند .

همیشه در مسیر رویداد های غظیم تاریخی سیاسی و ملی دشمن سر سخت این تیپ شخصیت ها پدیده های منفی (جنایات بشری ،دهشت افگنی - ستیزه جویی - تشنیج زادایی وبرتری جویی ) بوده با اراده ی متن در حل مسایل و قضایا با هدفمندی و پیگیری دوام دار علیه پدیده های  منفی جامعه در  راه رسیدن به اهداف ملی و انسانی جان شیرین خود را نثار کرده و جاویدانه ماندگار شدند.

یکی از این شخصیت های برجسته ی ملی - اجتماعی و سیاسی کشور  حبیب الله " کارگر" فرزند عبدالله در سال  1330 خورشیدی مطابق  1951 میلادی در قریه ی  آخندبابا ولسوالی  المار ولایت فاریاب متولد شد.

 وی تحصیلات  ابتدایی را در ولسوالی  المار  تکمیل و برای ادامه تحصیل دوره ی متوسطه  و لیسه عازم کابل گردیده ، تحصیلات دوره متوسطه و لیسه را در انیستیتوت میخانیکی کابل  بپایان رسانید (1342 - 1348 خورشیدی مطابق  1963 - 1969 میلادی ).

درسال 1349 خورشیدی مطابق 1970 میلادی به صفت مامور فنی و مسلکی در فابریکه ی کود و برق مزار شریف ایفای وظیفه نمود.

درسال 1350 مطابق 1971 میلادی به اساس فعالیت های  ضد دولتی آن وقت  طور جزایی از کار دولتی اخراج گردید .

از سال 1351 - 1353 خورشیدی مطابق 1972 - 1974 میلادی بحیث  سرباز قوماندانی  امینه ی ولایت جوزجان در  شهر شبرغان خدمت  نمود . در سالهای  1354 - 1357 خورشیدی مطابق  1975 - 1978 میلادی به صفت معاون انجینر در ریاست انتقال گاز  شبرغان  ایفای وظیفه کرد ، سپس در سال  1358 مطابق  1979 میلادی بحیث " علاقدار" در علاقداری المار  ولایت فاریاب ایفای وظیفه نمود .

از سال  1359 - 1364 خورشیدی مطابق  1980 - 1986 میلادی در پست معاون کمیته ولایتی جوزجان و مسول مالی  کمیته ولایتی جوزجان ایفای وظیفه انجام داد .

در سال  1365 - 1367 خوشیدی مطابق  1987 - 1989 میلادی به صفت مدیر اداری ولایت فاریاب و بحیث مسوول ارگانهای محلی  قدرت و اداره ی دولتی و نماینده ی مردم ولایت فاریاب در شورای نماینده گان مردم ولایت فاریاب ایفای وظیفه نمود

وی در تاریخ مبازرات ملی - اجتماعی وسیاسی دو دهه ی اخیر کشور جای و مقام خاص خود را داشت که ،در تشکل سیاسی و بیداری ملی واجتماعی مردم افغانستان و بخصوص مردم صفحات شمال کشور از نفوذ و اعتبار قوی بر خوردار  بود تمام نیرو و انرژی خویش را بخاطر نیل به اهداف ولایی انسانی اختصاص داد ، با دشمنان میهن و مردم افغانستان آشتی ناپذیر  و هرگز تسلیم زور نشده .او مرد متعهد - مصمم - استوار - با اراده - هدفمند - مبازر جسور وطن پرست و پیشتاز زمان خود بود.

عناصر خائین جمع جنایات پیشه گان حرفوی از نفوذ و اعتبار مردمی وی در  کشور در هراس بوده اند ،بقای او را باعث مانع عملی شدن پلان های وحشییانه ی غیر  انسانی  خود تصور نموده ، نیات پلید و کینه های دیرینه ی  عناصر جاه طلب باعث گردید که ،درجستجوی  از بین بردن وی در آورند ، در نتیجه پلان و نقشه ی شوم ودر اثر  توطیه ی های چهره های منهوس  کشور به دست های پلید و پر خون عناصر وحشی  بتاریخ  27 حوت  1370 ه.ش  مطابق 16 مارچ  1991 میلادی از مرکز شهر شبرغان اختطاف و در مسیر راه شبرغان - مزارشریف در قسمت "بارگاه" به دستور  گروپی از آدم کشان حرفوی شناخته شده کشور به شهادت رسید.

تاکنون جسد مرحومی پیدا نگردیده است ، او شهید راه انسانیت - صلح - آزادی- عدالت اجتماعی ووحدت ملی کشور گردید.


درود به روح پاک شهیدأ ی به خون خفته کشور  !


رستم برای اندوه سهراب گریه کرد

یعقوب کور شد به هوای شکوه مصر

فرهاد به افسانه شیر ین به خواب رفت

اما تو زنده ای مغرور- سربلند ای

قهرمان شهید !

 





+ نوشته شده در  24 Nov 2009ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط فاریابی  |