محمدیحیی نادم میمنه گی
محمدیحیی " نادم "
محمد یحیی میمنه گی " نادم "
محمد یحیی نادم پسر محمد سعید احمد از نژاد جمشیدی است . تاریخ تولد ۱۲۹۰ قمری بوده اما محل او را معاصرین سخنور تألیف مرحوم استاد خالمحمد "خسته" میمنه ودر آثار هرات مرغاب نوشته شده است.
مرحوم بعد از فرا گرفتن علوم متداواله حسب تحریر آثار هرات به اثر فرمان امیر عبدالرحمن خان با خانواده اش به میمنه آمده بحیث منشی وظیفه دار گردیده است.
بنأ بنام نادم میمنه گی شهرت دارد او در اخیر انزوأ اختیار کرده با آثار بزرگان از قبیل شیخ عطار،مولوی بلخی،ابوالمعانی بیدل وغیره مشغول گردیده و از سخنوران عالی مقام گردیده مالک طبع رسأ و ارجمند شد.
این سخنور هرات و میمنه از مشاهیر عشقی غزل را بسیار بآب وتاب سروده است ، او دیوانش را جمع و ترتیب کرده و از جانب نذیر قل خان میمنه گی به طبع رسیده است او در سال ۱۳۲۷ هجری شمسی به عمر ۷۹ سالگی وفات نمود.
از سروده های مرحوم محمد یحیی "نادم"
شوق وصل
دمی کز پنجه مشتانه از رویت نقاب افتد
عجب نبود گر آئینه زدست آفتاب افتد
لب لعل تو هر گه در سخن گوهر فشان گردد
مرا از دیده ای سیمین بدن یاقوت نا یاب افتد
بپامی افگند دل گرچه چشمت شکوه کی زیبد
زفرط بی خودی از دست مستی گر کباب افتد
چون من صدنیم جان از یک تبسم میتوان کشتن
چه حاجت تورک من چین بر جبینت از عتاب افتد
برای شوق وصلت ای جوان پیرانه سر "نادم"
چوطفل اشک در هر گام بررو از شتاب افتد.
موج سرشک
نرگست تعلیم مستی بر شراب ناب داد
طره ات بر سنبل مشق پیچ و تاب داد
طاق ابروی ترا نازم که با وضع رکوع
در نماز از فتنه خم بر پیکر محراب داد
الحذر از کافر چشمت که در هر چشم زد
خنجر مژگان به خون بی گناهی آب داد
گر چینین طغیان کند موج سرشک ازدیده ام
مردمان را گریه خواهد ریخت بر سیلاب داد
دی به خاکستر نشستم بر سر کویت زعشق
راحتی دیدم که یاد ازبستر سنجاب داد
دم مزن "نادم "اگر درتابه بریان کرد آنک
ماهی دل را ز زلف مهوشان قلاب داد
از کتاب:پر طاووس صفحه ۷۳۳-۷۳۴
*****************
*****
*****************
آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان: نادم ميمنه گي، شاعر صاحب دل و د رد آشنا (بخش اول)
ميرزا محمد يحيي نادم ميمنه گي يکي از آن عده شاعران معاصر فارياب زمين است که در اين خطه ي ادب پرور زاده شد، رشد کرد و بزرگ شد و شخصيتي کاملاً پرتوان عرض اندام نمود. در دنياي شعر و ادب و عرفان در محدوده ي اين سرزمين در نزد خواص و ولايات همجوار از شهرت به سزايي برخوردار گرديد و همه ادب دوستان و شاعران محيط به گرد وي جمع آمدند و از آن بهره ها بردند. اينکه چرا نام و شهرتش آن گونه که لازم بود فراتر از مرز فارياب بيرون نرفت، عوامل گوناگون محيطي و برخوردهاي نا سالم و بي اعتنايي هاي حکام آن زمان و به شناخت نگرفتن آن و چاپ و تکثير نشدن آثار ادبي و به خصوص کليات اشعار او بود.
زماني که کليات اشعارش پس از دنياي تلاش و موانع توسط شماري فرهنگيان با احساس فارياب زمين و آقاي غرغشت مدير مسؤول ستوري وقت در سال1330 خورشيدي اقبال چاپ يافت، متأسفانه نادم ميمنه گي ديگر در قيد حيات نبود و در 17 برج ثور سال 1327 خورشدي کوکب حيات وي به افول نشسته بود.
نادم ميمنه گي زماني که در قيد حيات بود، از احترام ويژه يي برخودار بود و به حيث يک سراينده ي پرتلاش و پخته مورد تأييد بزرگان ادب فارسي ـ دري چون استاد سعيد نفيسي، استاد خليل الله خليلي، ابراهيم خليل و غيره قرار گرفته بود. پس از مرگش جسته جسته عامه ي مردم قدر شناس و ادب دوست به او آشنايي پيدا کرده و اشعار آن را خوانده و به عزت و حدمت آن افزوده شد.
در جريان سالهاي متمادي از شاعران به نام کشور چون استاد خليل الله خليلي واستاد واصف باختري با تفاوت زماني، اشعار مرحوم نادم ميمنه يي را مطالعه کرده و مورد اعتماد و اطمينان شان قرار گرفته است. چنانچه استاد باختري انواع سروده هاي او را از حفظ داشت و گاهي تک بيتهايي از اشعار وي را من باب مثل ودليل و برهان در محافل دوستانه دکلمه ميکرد و در پخته گي و سخته گي آن اعتراف مينمود.
بنا بر نوشته ي روانشاد نظر محمد نواآقاي خليل الله «خليلي» شاعر فاضل کامل در سال 1312 شمسي توانسته است به صحبت«نادم» صاحب درميمنه مشرف شود، به شماره «32» مجله ادبي کابل چنين نوشته:
«اين جـانب خوشبختـانه به زيارت ميرزا محمد يحيي خان «نادم» که يکي از گويندهگان ممتاز و شعراي خوش قريحه آن جا بود، مشرف شدم.
ناله هاي سوزان قطرات گرم و روان اشک، صحبتهاي شوريده هوالحاصل مطالعه ديوان قيمتـدار او طـوري مـرا مجذوب نمود که مجبـور شـدم با همـه کثـرت مشـاغـل رسميـه و تنگدستي فرصت يک حصه زياد از آثار ادبي اين شاعر توانا و حساس وطن را از نظر گذرانم، واقعاً طوري که ميگويند، شعر ترجمان احساسات قلبي، و مظهر تجليات غيبي است، الحق ديوان اين شاعر دلداده سراپا سوز و گداز، با اشک و خون، با راز و نياز نوشته شده، مظهر اسرار لطيفه و مرآت تخيلات بديعه ميباشد.
در ديـوان «نادم» که به طبع و نشـر آن علاقه زياد داشت، قصـايد غَـرّا و ســروده هـاي عشقي و رباعيات عارفانه، ترانه هاي ملي، الحاصل تمام لطايف فنون شاعري به کثرت ديده ميشود.» بنا به روايتي، استاد سعيد نفيسي در سال ... سفري که به کشور ما داشته، از ميمنه نيز ديدن کرده و با شعرا و دانشمندان آن خطه ديدار نموده، از جمله با نادم ميمنه گي نيز ديدار و ملاقات به عمل آورده و بعض قسمتهاي ديوان دست نويس آن را مرور نموده و گفته بود؛ « در بودن سراينده يي چون نادم در افغانستان کسي جز اين، کس ديگري ملک الشعرا نخواهد بود».
به هر حال در اين نوشته برعلاوه ي اينکه در باره ي اشعار و مقام ادبي و عرفاني اين شاعر فرهيخته چيزهايي بايد نوشت، بهتر خواهد بود که زنده گينامه ي مختصر او را به تعريف بنشينيم:
محمد يحيي متخلص به نادم فرزند ملا سعيد احمد بيک در سال 1290 هـ . ق. به ميمنه در يک خا نواده با فضل و هنر و معارف پرور پا به عرصه ي هستي گذاشت. پدر وي که در مدرسه ي باباي ولي اندخوي مدرس بود، به اثر مريضي فوت کرد که در آن وقت محمد يحيي هشت ساله بود، چنانچه خود وي در يکي از يادداشتهايش نوشته: که «بنده به سن هشت ساله گي چون طفل اشک از چشم تربيت پدر به خاک يتيمي افتاده ام».
پس از مرگ پدر، محمد يحيي بدون سرپرست و تيمار دار در دنياي يتيمي، کوله بار زنده گي بر دوش وي تحميل گرديد و چرخ زنده گي را در آن آوان با دستان کوچک ولي پرتحرکش به حرکت درآورد. و در اين گيرو دار بود که توانست به دورنماي زنده گي پر از نشيب و فراز عميقاً بينديشد و مسير چگونه زيستن را تعيين نمايد.
***********
آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان نادم ميمنه گي، شاعر صاحب دل و د رد آشنا (بخش دوم)
ازآثار امير خسروي دهلوي بهره ها برد. حديقه ي سنايي غزنه يي را چندين مرتبه مطالعه کرد. اکثر غزلهاي ديوان سلمان ساوجي را حفظ نمود. به آثار پر فيض عطار علاقه گرفت و از گلشن عارفانه اش بهره ها برد. نادم خود ميگويد:
چنين کـــه از نفسم بوي عطر مي آيـد
نسيم غنچه ي طبعم ز فيض عطار است
درباره ي مقام ادبي نادم ميمنه يي مرحوم نظر محمد نوا مي نويسد:
«کلام «نادم» مـرحـوم سرا پا از انواع ادبي و صنايع لفظي مملو است، سخنانش با کمال سلاست و شيريني، از تناسب و حسن بيـان آرايش يافته و در سرايش شعر دري دّر معني را سفته، چون شنـاور درياي بيکــرانه تخيـل «بيـدل» بـوده، لـذا کلامش داراي هـرگـونـه تخيلات لطيف ادبي و مزاياي شعري ست. در يک غزل خود، «بيدل» را چنان ميستايد.
گرچه در بزمِ سخن آتش زبانم همچو شمع
ليک کرد آب از لطـافت شيـوه بيدل مرا
«نادم» اکثر پيروي خيال بيدل را نموده، مثلاً بيدل مي گويد:
دراي کاروانِ دشت يأسيم
چه سازد گر ننالد بينوا دل
نادم ميگويد:
به تعميرِ دلِ ما غيرِ يأس آخر کِي پردازد
که يابد اين بناي آفت از اشکستن آبادي
همچنين در جاي ديگر بيدل ديوانهگي را تعريف نموده مي گويد:
به کامِ عشرتم گر واگذارد گردشِ دوران
دو عالم ميدهم برباد و يک ديوانه ميسازم
نادم ميگويد:
نادم از دنبالِ مجنون در بيابان ميروم
حل نشد از عاقلانِ شهر يک مشکل مرا
ديوان اشعـار «نادم» با اکثر فنون شعري و صنـايع ادبي آراستـه و داراي سبکي آب خورده از سبک هندي است. مرحوم مولانا غلام محمد عبهر با مقدمه يي که درکليات اشعار نادم چاپ مطبعه ي ستوري ميمنه سال 1330 خورشيدي نوشته، بيان ميکند:
سبک ديـوان «نادم» بيشتر به سبک هندي ميماند. مراعات صنايع از معاني کرده زيادتر شده است، مـزيت اطلاق و حسن سـاده سخن تعبير کرده آب و رنگ صنع و ابداع را به خود گرفته است. و آنچه از صنايع در اشعار «نادم» نسبتاً زياد به کار آمده، کنايات، مراعات النظير، متضاد، اغراق، تجنيس، اشتقاق، حسن تعليل، ابهام وکلام جامع ميباشد. اما کلام جامع او بيشتر از مشرب پاک تصوف و تقوا بهجت افزا شده است.
«نـادم» هـم يکي از آن گـويندهگانيست که همـاهنـگي با آناني نمـوده که زمـانـه و فـلـک را بر رساندن سعادت و نحوست بر انسانها مؤثر پنداشته «نادم» و امثال او که لعل معنـي و ادب هستند، شايانتر و حقدارتر بودند که سعادتمند باشند، اما بالعکس زمانه و فلک از بي تمييزي و ناآشنايي خود شانس او را بد و طالع او را قرين نحس کرد.
ازآن جا که او داراي احساسات رقيق است، فشار ناسازگاري روزگار را برداشت نتوانست و در اين حال بيتاب شده، بناي شکايت و اگر داد و بيداد را بگذارد، معذور خواهد بود. مثلاً ميگويد:
دردا کــه فلک بيسرو سامانم کرد
بيخويش و تبار و يار و اقرانم کرد
مجموعِ دلي چو غنچه ام در بر بود
از هجرِ رخي چو گل پَريشانم کرد
اينک طور نمونه ي برخي از صنايع ادبي او را مي نويسم.
صنعت تشبه و استعاره:
قدرت و لياقت ادبي «نادم» در اين صنعت از ابيات ذيلش معلوم مي شود:
ايمن مشو از خـط عِِـــذارش کـــــه بسي را
مانند تــــو ايــن حادثـــه دور قمــر گشت
تا عرق بـه رخسارت ديـده ديـد بـــا دل گفت
کس به روز کَي ديده ست اين چنين چراغان را
صنعت تضاد: نازکخيالي «نادم» را در اين صنعت از ابيات ذيل او فهميده ميتوانيد.
جز به روي دلفروزت از عرق
نيست ممکن ديدن اندر آتش آب
«نـادم» در صنعت حُسنِ تعليل نيـز يد طولايي دارد، چنانچه خيال شاعرانه خود را توسط اين صنعت شعري در اين بيت ثبوت کردنيست.
خيره برخورشيدِ رويت بسکه بگشاد دست چشم
لاجـرم آيينـه را از ديـده نـور افتـاده است
مدعا مثل نيز در اکثر اشعار «نادم» به نظر ميخورد که خالي از ظرافت ادبي نيست. مثلاً:
غـافلنـد اهـل هـوس از اضطـراب عـاشقــــان
کودکان را خنده بر اوضاع رقص بسمل است
نعت لفّ و نشر مرتب ادبي را به بيت ذيل به کمال رنگيني ادا نموده:
کـرده از چشـم و رخ و قـد و بُنــاگـوش بتــان
خاک ظاهر نرگس و نسرين و شمشاد و سَمن
علي اي حال، تمـام اشعـار«نادم» ممـزوج با صنايع ادبي است، در رواني و سادهگي نيز قابل توصيف ميباشد».
نادم باداشتن دانش و آشنايي با فرهنگ و ادب، مردي متواضع، مهربان و صميمي بود، تقوي و پرهيزگاري جزء عادت نيک او به شمار مي آمد، با همه اطرافيان و دوستان خويش روابط نيک و حسنه داشته، به همه فرهنگيان و دانش پژوهان احترام خاص داشت. شکسته نفسي را مي پسنديد، و خويش را در پناه آن آرام و راحت مييافت.
از همه تابر سر آيي همچو نور آفتاب
گر برندت بر فلک خود را به خاک، اندر فگن
يا ميگفت: از تواضع بر فراز چشم مردم جاي گير
نيک بين ابرو، درين معني اشارت ميکند
نادم از نظر اقتصادي به تنگذستي و بي بضاعتي حيات به سر ميبرد ولي روحي سرشار داشت و در هيچ دري سر نياز نسوده و توقعي از کسي نداشت. با قناعت و تواضع به فقر خويش مينازيد و ميگفت:
ماييم و کنج فقر بهـر روز نيـم نان
اين دستگاه بر ملک نيمروز نيست
مناعت طبع و شهامت نفس نادم از اين غزلهاي وي به خوبي آشکار است:
اي دل به فقـــر ســاز و ســوي اغنيــا نيــــا
اشکستهگي گُــزين بــــه درِ مـوميـــا ميـــا
بيگــانـه شـو ز صحبت دونـان کـه ميکننــد
اين طـايــفـــه بــه آبِ رخِ آشنــــا، شنـــا
حـاجت بـه بي نيـاز رهــا کن کـه ميـرســد
زين خـوان بـه قـدر لايق هـر بينــوا، نـــوا
از دست دوست زهر شکر سنگ گوهرست
جـوييـم کي ز صحبت هــر نـا صفـا، صفـا
بـا دُرد نــوش ميکـده دل صـاف کـرده ايــم
بـاشـد بـه کار او ز تـو چـون وچـرا، چـرا؟
نادم با طبيعت شير گرم و عادات نيکو در هر لحظه يي از فرصت به مطالعه ميپرداخت و به وقت فرصت بسيار ارزش قايل بود. و پيوسته پند و نصيحتش به دوستان تأکيد به ارزش وقت بود؛
فرصت غنيمت است نظر کن که هر گلي
بيخود به باغ آمد و بي اختيار رفت
او از پيروي نفس همواره احتراز داشت و پيروان نفس پليد را محکوم ميکرد و با بياني روشن ميگفت:
آگاه شو ز دشمن غدار زود تر
يعني ز فسون نفس ستمگار زود تر
تدبير دفع دزد برون سهل دان ولي
زين دزد خانه گرد، خبر دار زود تر
به قول مرحوم نظرمحمد نوا، نادم به دنياي مادي پشت پا زده و فريب ظواهر آن را نميخورد و شاعر فقير مشرب بود، ميگفت:
قربان آن رونده که صد را به يک فروخت
افسوس همتي که يکي داد و صد گرفت
نادم شاعري معرفت آشنا بود، «آيينه ي دل را به محبت ايزدي صيقل ميداد»:
آبرو خواهي طلب کن صحبت روشندلي
قطره ي بيقدر را سازد صدف درّ عدن
او با باور و يقين به تصوف و عرفان به طريقه ي نقشبنديه درآمد و به صحبت شاه ولي الله رسيد. و اين غزل را سرود و به حضور مرشد خويش پيشکش نمود:
نزديک شد از جذبه ي شوقت ره دورم
وقت است که بيننده شود ديده ي کورم
اي شاه سليمان صفت، الحمد که اقبال
بر بوسه ي دست تو رسانيد چو مورم
افتاده به گرداب غمي زورق جانم
بي سعي تو زين ورطه محال است عبورم
هر چند که موسي ني ام اما ز تجلي
برق عجب آتش زده در خرمن طورم
شيرين نشدم کام ز رو ترشيي ايام
عمري ست که تلخي رسد از طالع شورم
نادم چون عارفان و سالکان که دنياي مادي را زنداني بيش نميداند و از تعلق مادي وارسته و به جهان معنويت پناه برده، ميگويد:
اي دلِ غافل ز جان، مشغول در تعميرِ تن
درگذر از آب و دانه، اين قفس از هم شکن
قافِ قربت آشيانت باشد اي سيمرغِ روح
تا به چند آخر درين وِِيرانه چون چغدت وطن
نُه فلک را ارتفاعت کَي رسد عُشرِ عشير
هشت جنت در بهايت کَي بود ثمن ثَمَن
ميشوي بيمعرفت انسان به تسويلات نفس
روبه و بوزينه گرآدم شوند از مکر و فنّ
بي عنايت ره نيابي از هنر، گيرم شود
در سخن نشر بنات النعش و منظومت پَرَن
در ميانِ خلق دايم برکران از خلق باش
دل به خالق دار، يعني خَلوت اندر انجمن
بيفروغِ ماهتابِ لطف نتواني شناخت
در شبان گرگ از شبان و راهبر از راهزن
نادم، سن بيست و سه ساله گي را پشت سر گذاشته بود، نزد آخند زاده عبدالرحيم خان حاکم آن وقت ميمنه سمت منشي مجلس را داشت. ضمناً نظر به علاقه يي که به خط نستعليق داشت، با تمرين و ممارست در اين فن خود را موفق يافت و به آن دست قوي پيدا کرد. نمونه ي زير دست مشق آن مرحوم است:
او از سمت منشي مستعفي شد و به حيث مامور خزانه وظيفه را پيش برد و چندي نگذشته از کار ماموريت کنار رفت و خواست ايامي را به امور کشاورزي بپردازد. همان بود که ميمنه را به قصد قيصار ترک گفت و در آن جا رحل اقامت گزيد و آرزويي که داشت به آن توفيق يافت و به امور کشاورزي مشغول گشت.
امر کشاورزي تنها کار و مصروفيت وي را تشکيل نميداد، بل که او با استفاده از فرصت سخت مصروف مطالعه دواوين شعراي بزرگ فارسي دري بود. ضمناً کتب اخلاقيات و عرفاني را نيز به دقت مرور ميکرد. آنچه او از فرصت دست داده به خود اندوخته بود، غزليات، قصايد، رباعيات، مخمسات، ترکيب بند، ترجيح بند، مسدس، مستزاد، منقبات، قطعات و غيره بود که او را حال و هوايي نيکويي بخشيده و با آن سروده هايش زنده بود.
گذشت زمان نادم را متفکر تر از هر زمان ديگر و انديشمند تر از هر وقت ديگر بار مي آورد. دراک تر، ودردمندتر از هر وقت ديگر ميشد. جامعه را بيشتر به شناخت ميگرفت. به درد مردم زودتر ميرسيد. دردمندان را با سخنان دلنشين خود درمان ميکرد. اگرچه او جيب پر نداشت و دست خالي بود، اما دلي پر محبت و با جذبه داشت، تهي دستان را با سخنان نيکويش تسلي ميبخشيد و با ايشان همنوا ميشد و روحيه ميداد. آنان را از تعلقات دنيايي بر حذر ميداشت و راه معنويت را مي آموخت. تشويق به کار و تلاش صادقانه ميکرد.
گذشت زمان از داشتن حافظه ي قوي او نميتوانست بکاهد. هرچند وي به طرف پيري ميرفت ولي با حافظه ي قوي هنوز هم اشعار گذشته گان را به خوبي به ياد داشت و بهتر دکلمه ميکرد و حتي در ميان جوانان که ميبود با آنان مسابقه ميداد.
او بيشتر از شصت بهار زنده گي را پشت سر گذارده بود، قوه ديدش جوان بود و هيچ مشکلي به خواندن و نوشتن نداشت.
او مردي بود، معتقد و با ايمان، سرسپرده در راه آرمان اسلام، و آرزو داشت تا يک بار به زيارت حج بيت ا لله برود و جبين اخلاص بر آستان مقدس بنهد. همان بود که در سن شصت و سه ساله گي عازم بيت الله شريف شد. وقتي از زيارت برگشت دوباره قيصار را مسکن و مأويش خويش قرار داد و شوق رفتن ميمنه را نکرد و گوشه نشيني اختيار نمود و در جمع آوري و نظم و ترتيب سروده هايش پرداخت. اشعارش را با قلم خود چندين نسخه ترتيب داد تا که از دستخوش حوادث در امان بماند و هدر نشود.
در مورد ديوان اشعار نادم مرحوم نظر محمد نوا در بخشي از مقدمه هاي خود در کليات اشعار نادم مينويسد:
«چيـزي که فکـر «نادم» را اکثـر به خـود معطـوف ميسـاخت و در حيـات آرزوي برآورده شدن او را داشت ، تنها و تنها طبع ديوان او بود، راجع به اين آرزو و مساعدت در اين خصوص، به اکثر رجال مقتدر و بزرگ پايتخت مکتوب نوشته و خواهش معاونت کرده، طـور مثـال چنـد بيت از قصيـده او را کـه بـه يکي از رجـال بـزرگ مملـکت نـوشتـه بـود، نقل ميکنم:
بهتر از نام نکو و سخنِ خوش نبود
يادگاري که بماند به جهانِ گذران
هست پيوسته سخندان به سخنور طالب
همچناني که به جان عاشقِ گوش است زبان
گر نمي بود سخن سنج، سزاوارِ نواخت
حسن الملک نميکرد به حسان احسان
غنچه سان در بعلم از سخنِ بکر و لطيف
هست ز اوراق تر و تازه رنگين ديوان
گر نسيمي وزد از صبحِ قبولِ تو مرا
دفترِ خويش چو گل باز کنم خنده زنان
در سـال 1314 خورشيدي مـرحـوم سردار محمد عزيز خان حاکم اعلي آن وقته ميمنه که به شعـر عـلاقـه مفــرطـي داشـت، ديـوان پـر قيمـت و مملـو از اشعـار نفـيس او را بـه کابل فـرستـاد تا به نام قــدر شنـاسي از شاعر گمنام و مقتدر وطن و استفاده رساندن به اهل ادب آن ديوان مذکور به زيور طبع درآيد. متـأسفـانه ازآن مدتي گذشته و جواب قبـولي و غيـر قبولي آن نـرسيد، در آن باره «نـادم» مکتـوبي به يکي از علاقه مندان ادب پايتخت نوشته با آن معروضه مينويسد:
ز فکر بکر مرا بود تازه ديواني
چو آن جميله که محفوظ ماند از شوهر
نمود حاکمِ اعلاي ميمنه ارسال
به جمع انجمن پايتخت اهل هنر
که گر قبولِ نظر اوفتد شود مطبوع
که بر دوام بماند ز ذکرِ خير اثر
از ين مقوله يکي سال گذشت و دو ماه
هنوز بنده ندارم به هيچ گونه خبر
که کس به حضرت اعلي رساند ديوانم
و يا صحاف نموده است پشتي دفتر
مع الاسف «نـادم» با اين همه کـوشش و اين قدر آرزو، باز هـم مـوفـق به طبع ديـوان اشعـار خـود شـده نتــوانسـت. در يک قصيـده طـولانــي خـود طـور شکــايـت از نـامسـاعـدتـي زمان و ناسازگاري روزگار چنين ميگويد:
کسي بر آيينه ام صيقلي نکرد، که کرد
هجوم کلفت زنگار جوهرم مستور
به سعي ريشه شجر بار ور شود نشود
به گرمي نظرِ آفتاب اگر منظور
ز طبع کردن ديوانِ شعر خويشتنم
به حکمِ عاجزي از بي بضاعتي معذور
همچنان مرحوم نوا در باره ي روزگار پيري و اواخر عمر آن شاعر وارسته مينويسد:
مصـايب جانکاه دنيـا روح حسـاس «نـادم» را بالخصـوص در آوان پيـري افسـرده و پژمرده ساخته بود. اکثر خود را به اين بيت خويش تسلي ميداد:
به جهان گرچه غمي نيست که بر من نگذشت
شادمانم که جهانِ گذران ميگذرد
...الحاصل اين شاعر نامي و گوينده شيرين کلام يوم جمعه 17 برج ثور سال 1327 شمسي به عمر 79 سالهگي چشم از جهان ناپايدار بست. انا لله و انا اليه راجعون
در آن زمان شاعر شيوا بيان ما آقاي محمد ابراهيم خان «خليل» در ضمن ذکر حال «نادم» در قطعه ذيل تاريخ فوتش را ضبط نموده:
عندليبِ خوشنواي ميمنه
صاحبِ افضال و اخلاق و خرد
شاعر مفلق (1) که بودي باطنش
پر ز فيض حب و خالي از حسد
پير مردي صاحبِ فکر جوان
سرمه سان منظور چشمِ نيک و بد
«نادمِ» شيوا زبانِ خوش بيان
آن که اوصافش بود بيرون ز حد
هفده ماهِ جمادي دوم
طايرِ روحش برآمد از جسد
رفت اندر سنِ هفتاد نهم
سوي گلزارِ فرحبخش ابد
اهلِ معني همچو خامه از صرير
از غمش فرياد از دل ميکشد
شد دوات از فرقتش دوده نشين
خامه، خون پيوسته گريان ميکند
از برايش مغفرت با چشمِ تر
خواست هر فردي ز الله الصمد
سالِ فوتش را رقم کردم «خليل»
(لطفِ ايزد در بهشتش جا دهد (2)
مـرگ «نادم» خصوصـاً به آنهـايـي که از مقـام ادبـي او اطلاع داشتنـد، نهـايت ناگوار و تأثرناک واقع شد....
با فرازهايي از سروده هاي حضرت نادم نوشته را به پايان ميبرم. روح آن شاعر نامي و بزرگوار شاد و فردوس برين مأوايش باد!
يوسفِ جانم ولي در چاهِ تن افتاده ام
آبِ حيوانم به ظلماتِ بدن افتاده ام
وضعِ اِدبارم نگر، ز اقبالِ نا مردم مپرس
بازِ سلطانم، به چنگِ پيره زن افتاده ام
سويِ دريا، قطره چون واگشت دريا ميشود
«نادم» از عبرت، به سودايِ وطن افتاده ام
***
شبِ ظلماني ام، چشمي به نورِ صبحدم دارم
مسِ قلبم، وليکن رو به اِکسيرِ کرم دارم
ز کويِ دوست مي آيم، چه بايد کرد، معذورم
نگاهِ حسرتي وا پس، ز هر نقشِ قدم دارم
نه دل دارم به کف، ني دامنِ دلبر، نه زور و زر
ندارم هيچ اگر «نادم»، خدا دارم چه غم دارم
***
تنگناي قفس
چه فتنه ها، که درين روزگار ميبينم
سران فتاده به پا، خوار و زار ميبينم
به زيرِ بال کشيدند شاهبازان، سر
چه زاغ و زاغچه ها، در شکار ميبينم
به هر کجا چو شرر، در زمانه گرم دليست
به قيدِ سنگ به سختي، دچار ميبينم
به سانِ غنچه تصوير، طبعِ اهلِ هنر
ز انبساطِ جهان، برکنار ميبينم
نموده زاغ چو طاؤوس جَلوه بلبل را
به تنگنايِ قفس، دلفگار ميبينم
کجا که همچو نگين، رو سيا و واژونيست
ز دستبوسِ کسانِ نامدار ميبينم
سراغِ نادره، گويي ز کس نميشنوم
ستم شريکِ سَمَن، بيشمار ميبينم
تقارب از متدارک، کسي که نشناسد
بديهه سنج و دقايق شعار ميبينم
هزار علم و ادب با دو گز درب نرسد
به جامه حصر شده است، اعتبار ميبينم
به هر چه ديده ز عبرت گشوده ام «نادم»
قيامتِ عجبي آشکار ميبينم
مناجات
يا رب از فضل وکرم، محرمِ رازم گردان
به درِ خويشتن از اهلِ نيازم گردان
گوهر آسا ز قناعت، دلِ جمعم بخشاي
همچو موج، از تک و تازِ رهِ آزم گردان
سينه ام مِجمره آتشِ عشقِ خود کن
شمع وش نور دِه از سوز وگدازم گردان
چون جَرَس قافله سالارِ فغان و ز مستي
چون شتر بيخبر از شِيب و فَرازم گردان
گرچه از عشقِ بُتي، حلقه زدم بر درِ دَير
قايم اندر صفِ اصحابِ نمازم گردان
بکنم عاقبت از رويِ محمد محمود
مُقبِل اندر رهِ خدمت، چو ايازم گردان
گرچه زين پيش مرا، عمر به ناساز گذشت
زين سپس لطف نما، کار، به سازم گردان
بازم آور ز تمنايِ سپاهان و عراق
محرمِ پرده قانونِ حجازم گردان
آن گلي کو ندهد بويِ تو، خارم گردان
از رهي کو نَبرَد سوي تو، بازم گردان
پي حرصم مدوان، «نادم» از اعمالِ خودم
کوته از مرحمت اين راهِ درازم گردان
***
دل را اسيرِ حرص و هوس ميکني، مکن
عَنقاي قدس را به قفس ميکني، مکنژ
در خرمنِ متاعِ جهان غيرِ کاه نيست
اي نور ديده، ميل به خس ميکني، مکن
«نادم» ز خلق، گوشه گُزين نقدِ عمر را
بيهوده صرفِ ناکس وکس ميکني مکن
***
رباعيات
يارب به ثنايِ خود مرا گويا کن
اين قطره که دادي از کرم، دريا کن
گوشم به سَماعِ راز بگشاي به لطف
چشمم به تجلِّي عنايت وا کن
***
يارب به غمِ خويش مرا خرم کن
فکرِ کم و بيش، از دلِ من کم کنژ
از مرده دلان، به فضل دورم گردان
با زنده دلانم از کرم همدم کن
***
افسوس که عمر، رايگاني بگذشت
ايامِ ظرافت و جواني بگذشت
من در سرِ ره به خوابِ غفلت ماندم
بيدار نگشته کارواني بگذشت
***
آن چيست مرا که آن رضايِ تو بود
تا فخر کنم که آن فدايِ تو بود
دل خود برِ توست نيم جاني که مرا
وان نيز برايِ رونمايِ تو بود
***
نمونه يي از ترجيع بند
زمانه افسر دولت به هر که داد گرفت
به شمع شام علم داد بامداد گرفت
ز دستِ ساقي اين بزمِ بي صداعِ خمار
شينده اي که کسي ساغرِ مراد گرفت؟
به هوش باش و فريبش مخور که اين طرّار
کمر ز قيصر و تاج از سرِ قباد گرفت
ز ره کشيد و به پَيغوله بُرد و خونش خورد
به هر رونده که اين غول اتحاد گرفت
خوشا کسي که درين دشت سازِ وحشت خورد
رميد از خود و سامانِ گرد باد گرفت
ستوده آنکه به شبگيرِ مدعا چون شمع
ز آه رهبر و از آبِ ديده زاد گرفت
بدا کسي که عبث نقدِ عمر داد از دست
ز نو عروسِ جهان عشوه و داد گرفت
خجسته آن که دل از فکرِ اين وآن پرداخت
جريده شد ز علايق رهِ رشاد گرفت
به مال و جاه و جواني نميشود مغرور
کسي که اين سبق از عقلِ پير ياد گرفت
که چشمِ عشرت از ين باغِ بيمدار مدار
گلش نشانده در آتش دمي هزار هزار
تذکر:
اين نوشته از مقدمه ي کليات اشعار نادم ميمنه گي چاپ کرده ي جريده ي ستوري ميمنه در سال 1330 خورشيدي استفاده شده است.









